نامی که مرده است بر روی لبانم مرده است این نام سالهاست.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:43  توسط اهورا  | 

آهنگ سفر

 امروز منم که راهی کوی توام
 امید وصال می کشد سوی توام
 تا دست رسد شبی به گیسوی توام
می ایم و آشفته تر از موی توام

 هنوز

هر چند که گرد من برانگیخته ای
 باران بلا بر سر من ریخته ای
 چون اشک مرو ز پیش چشمم که هنوز
 چون ناله به دامان دل آویخته ای
  

 فریاد

 چون مه که ز دشت لاله بر می خیزد
 از کشته شهر ناله بر می خیزد
 فردا که به رستخیز در نی بدمند
 فریاد هزار ساله بر می خیزد

درس وفا

ای آتش افسرده ی افروختنی
 ای گنج هدر گشته ی اندوختنی
 ما عشق و وفا را ز تو آموخته ایم
 ای زندگی و مرگ تو آموختنی

برد

 گر خون دلی بیهوده خوردم ، خوردم
 چندان که شب و روز شمردم ،‌ مردم
آری ، همه باخت بود سر تا سر عمر
 دستی که به گیسوی تو بردم ، بردم

آن عشق

 آن عشق که دیده گریه و آموخت ازو
 دل در غم او نشست و جان سوخت ازو
 امروز نگاه کن که جان و دل من
 جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو

شماره

افتاده ز بام ، خک درگه شده ام
 چون سایه ی نیمروز کوته شده ام
 روزی شوهر ، پدر ، برادر بودم
 امروز همین شماره ی ده شده ام

غم شیر

در کنج قفس پشت خمی دارد شیر
 گردن به کمند ستمی دارد شیر
 در چشم ترش سایه ای از جنگل دور
 ای وای خدایا ، چه غمی دارد شیر

زندان

پیرانه سرم رنج و غم زندان است
آه از غم پیری که دو صد چندان است
 من برخی آن پیر خردمند که گفت
 دنیا همه زندان خردمندان است

دیدار

 برخیز دلا که دل به دلدار دهیم
 جان را به جمال آن خریدار دهیم
 این جان و دل و دیده پی دیدن اوست
 جان و دل و دیده را به دیدار دهیم

همزاده

 همزاد دل است درد و دیرینه ی من
 اندوه جهان است در ایینه ی من
 ای کوه کهن صدای نالیدن توست
 این ناله که بر می شود از سینه ی من

آرزو

ای دیده تو را به روی او خواهم داد
 از گریه ی شوقت آبرو خواهم داد
 می خند چو ایینه که در حجله ی بخت
 دست تو به دست آرزو خواهم داد

بال کبوتر

 شب دستی سیاه و خویش بر سر می زد
 از دور کسی بال کبوتر می زد
 مرغی به سر شاخه ی غم می نالید
 در سینه یمن شوق تو پر پر می زد

عشق کهن

 این عشق کهن بوده ی نافرسوده
 پیرانه سرم نمی هلد آسوده
در حسرت دیدار تو کردیم سفید
 این ریش پریشان به اشک آلوده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:15  توسط اهورا  |