نامی که مرده است بر روی لبانم مرده است این نام سالهاست.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:42  توسط اهورا  | 

بی دل

شکفتی چون گل و پژمرده ای از من
 خزانم دیدی و آزردی از من
 به آوردی ، وگرنه با چنین ناز
 اگر دل داشتم می بردی از من

دریغ

 سر زلف تو کو ؟ مشک ترم کو ؟
 لب نوشت ، شراب و شکرم کو ؟
کجا شد ناز اندامت ؟ کجا شد ؟
 دریغا ، شاخه ی نیلوفرم کو ؟

چنگ حزین

 به خوابی دیدمش غمگین نشسته
 گرفته در بغل چنگی گسسته
 من این چنگ حزین را می شناسم
 دریغا عشق من ، عشق شکسته

تنهایی

 سپیده سر زد و مرغ سحر خواند
 سپهر تیره دامان زرافشاند
 شبی گفتی به آغوش توایم
چه شب ها رفت و آغوشم تهی ماند

 پری

 پری بودی و با من راز کردی
 بع ناز و عشوه عشق آغاز کردی
 مرا آواز دادی ، چون رسیدم
 کبوتر گشتی و پرواز کردی 

  

جدایی

چو نی می نالم از داغ جدایی
 دریغا ای نسیم آشنایی
 چنان گشتم غبار آلود غربت
 که نشناسم که خود بودم کجایی

وصل

دلم گر قصه گوید ، اینک آن گوش
 لبم گر بوسه خواهد ، این لب نوش
 اگر شب زنده دارم ، این سر زلف
 چو خوابم در رباید ، اینک آغوش

  

سنگ

سحرگه در چمن خوش رنگ شد گل
 نگاهش کردم و دل تنگ شد گل
به دل گفتم که نازست این ، میندیش
 چو دستی پیش بردم ، سنگ شد گل

گریه

شبی بود و بهاری ، در من آویخت
چه آتش ها ، چه آتش ها برانگیخت
 فرو خواندم به گوشش قصه ی خویش
 چو باران بهاری اشک می ریخت

امید

 چه خوش برقی به چشم شب درخشید
 چراغم را فروغی تازه بخشید
 مخوان ای جغد شب لالایی شوم
 که پشت پرده بیدار است خورشید

صبح آرزو

خوشا صبحی که چون از خواب خیزم
 به آغوش تو از بستر گریزم
 گشایم در به رویت شادمانه
 رخت بوسم ، به پایت گل بریزم

شکسته

نگاه چشم بیمارت چه خسته ست
 کبوترجان ! که بالت را شکسته ست ؟
 کجا شد بال پرواز بلندت ؟
 سفید خوشگلم ! پایت که بسته ست ؟

دیر

 جوانی گر چه نقش دلپذیر ست
ازو دل بر گرفتن ناگزیرست
پرید آن خواب نوشین سحرگاه
بیا ای دل که هنگام تو دیرست

گل پرپر

گل پرپر ، کجا گیرم سراغت ؟
 صدای گریه می اید ز باغت
 صدای گریه می اید شب و روز
 که می سوزد دل بلبل ز داغت

گل زرد

 گل زرد و گل زرد و گل زرد
 بیا با هم بنالیم از سر درد
 عنان تا در کف نامردمان است
 ستم با مرد خواهد کرد نامرد
سحرخیزان

سحرخیزان به سرناها دمیدند
 نگهبانان مشعل ها دویدند
 غریو از قلعه ی ویرانه برخاست
 گرفتاران به آزادی رسیدند
دل تنگم

 من آن ابرم که می خواهد ببارد
 دل تنگم هوای گریه دارد
 دل تنگم غریب این در و دشت
 نمی داند کجا سر می گذارد


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:21  توسط اهورا  |