احمد شاملو
از مرگ ...
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمينی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد
جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
با روئی پی افکندن ...
اگر مرگ را از اين همه ارزشی بيش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.
برای وارطان ساخانيان
مرگ وارطان
وارطان! بهار خنده زد و ارغوان شکفت. -»
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير،
دست از گمان بدار!
«... بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار
وارطان سخن نگفت،
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.
وارطان ! سخن بگو! -»
مرغ سکوت، جوجه ی مرگی فجيع را
«! در آشيان به بيضه نشسته ست
وارطان سخن نگفت،
چو خورشيد
از تيرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود:
يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت.
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود:
گل داد و
« زمستان شکست » : مژده داد
و
رفت...
برای خسرو گلسرخی
شکاف
زاده شدن
بر نيزه ی تاريک
همچون ميلاد گشاده ی زخمی،
سفر يگانه ی فرصت را
سراسر
در سلسه پيمودن.
بر شعله ی خويش
سوختن
تا جرقه ی واپسين،
بر شعله خرمنی
که در خاک راهش
يافته اند
بردگان
اين چنين.
اين چنين سرخ و لوند
برخار بوته ی خون
شکفتن
وينچنين گردن فراز
بر تازيانه زار تحقير
گذشتن
و راه را تا غايت نفرت
بريدن. _
آه، از که سخن می گويم؟
ما بی چرا زندگانيم
آنان به چرا مرگ خودآگاهانند.
در شهادت آبائی معلم ترکمن
« آبائی » از زخم قلب
دختران دشت!
دختران انتظار!
دختران اميد تنگ
در دشت بی کران
و آرزوهای بيکران
در خلق های تنگ
دختران آلاچيق نو
در آلاچيق هائی که صد سال !-
از زره جامه تان اگر بشکوفيد
باد ديوانه
يال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد ...
دختران رود گل آلود!
دختران هزار ستون شعله، به طاق بلند دود!
دختران عشق های دور
روز سکوت و کار
شب های خستگی !
دختران روز
بی خستگی دويدن،
شب
سرشکستگی!
در باغ راز و، خلوت مرد کدام عشق –
در رقص راهبانه شکرانه ی کدام
آتش زدای کام
بازوان فواره ئی تان را
خواهيد برافراشت؟
افسوس!
موها، نگاه ها
به عبث
عطر لغات شاعر را
تاريک می کنند.
دختران رفت و آمد
در دشت مه زده !
دختران شرم
شبنم
افتادگی
رمه !-
از زخم قلب آبائی
در سينه کدام شما خون چکيده است؟
پستان تان، کدام شما
گل داده در بهار بلوغش؟
لب های تان، کدام شما
لب های تان، کدام،
بگوئيد!-
در کام او شکفته، نهان، عطر بوسه ئی؟-
شب های تار نم نم باران – که نيست کار-
اکنون کدام يک ز شما
بيدار می مانيد
در بستر خشونت نوميدی
در بستر فشرده دلتنگی
در بستر تفکر پر درد رازتان
تا ياد آن – که خشم و جسارت بود-
بدرخشاند
تا ديرگاه، شعله آتش را
در چشم بازتان؟
بين شما کدام
- بگوئيد!-
بين شما کدام
صيقل می دهيد
سلاح آبائی را
برای
روز
انتقام؟
اعدام گروه اول سازمان نظامی
عشق عمومی
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نيستم که بگوئی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی ...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.
درخت با جنگل سخن می گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
من ريشه های ترا دريافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
زيبا ترين سرودها را
زيرا که مردگان اين سا ل
عاشق ترين زندگان بودند.
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دير يافته! با تو سخن می گويم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دريا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گويد
زيرا که من
ريشه های ترا دريافته ام
زيرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
برای سرهنگ سيامک
ساعت اعدام
در قفل در کليدی چرخيد
لرزيد بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشيد
در قفل در کليدی چرخيد.
بيرون
رنگ خوش سپيده دمان
ماننده ی يکی نوت گمگشته
می گشت پرسه پرسه زنان روی
سوراخ های نی
دنبال خانه اش ...
در قفل در کليدی چرخيد
رقصيد بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشيد
در قفل در
کليدی چرخيد.
کيفر
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره
چندين مرد در زنجير ...
از اين زنجيريان يک تن، زنش را در تب تاريک بهتانی به ضرب
دشنه ئی کشته است.
از اين مردان، يکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است.
از اينان، چند کس، در خلوت يک روز باران ريز، بر راه
رباخواری نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از ديوار کوتاهی به روی بام
جسته اند
کسانی، نيم شب در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را
می شکسته اند.
من اما هيچ کس را در شبی تاريک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام
من اما نيمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير
در اين زنجيريان هستند مردانی که مردار زنان را دوست
می دارند.
در اين زنجيريان هستند مردانی که در رويای شان هر شب زنی
در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فرياد.
من اما در زنان چيزی نمی يابم – گر آن همزاد را روزی نيابم
ناگهان، خاموش –
من اما در دل کهسار روياهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ
صبور اين علف های بيابانی که می
رويند و می پوسند و می خشکند و
می ريزند، با چيزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادی همچو يادی دور و لغزان
می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...
جرم اين است!
جرم اين است!
در شهادت مهدی رضائی
سرود ابراهيم در آتش
در آواز خونين گرگ و ميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز می خواست
و عشق را شايسته ی زيباترين زنان –
که اينش
به نظر
هديتی نه چنان کم بها بود
که خاک و سنگ را بشايد.
چه مردی! چه مردی!
که می گفت
قلب را شايسته تر آن
که به هفت شمشير عشق
در خون نشيند
و گلو را بايسته تر آن
که زيباترين نام ها
بگويد.
و شير آهنکوه مردی از اين گونه عاشق
ميدان خونين سرنوشت
با پاشنه آشيل
در نوشت. –
روئينه تنی
که راز مرگش
اندوه عشق
غم تنهائی بود.
آه، اسفنديار مغموم ! -»
تو را آن به که چشم
«! فرو پوشيده باشی
آيا نه -
يکی نه
بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟
من
تنها فرياد زدم
نه!
من از
فرو رفتن
تن زدم
صدائی بودم من
- شکلی ميان اشکال-
و معنائی يافتم.
من بودم
و شدم
نه زان گونه که غنچه ئی
گلی
يا ريشه ئی
که جوانه ئی
يا يکی دانه
که جنگلی –
راست بدان گونه
که عامی مردی
شهيدی؛
تا آسمان بر او نماز برد.
من بينوا بندگکی سر به راه
نبودم
و راه بهشت مينوی من
بزرو و طوع و خاکساری
نبود:
مرا ديگر گونه خدائی می بايست
شايسته ی آفرينه ئی
که نواله ی ناگزير را
گردن
کج نمی کند.
و خدائی
ديگرگونه
.« آفريدم
دريغا شير آهنکوه مرد!
که تو بودی،
و کوهوار
پيش از آن که به خاک افتی
نستوه و استوار
مرده بودی.
اما نه خدا و نه شيطان –
سرنوشت تو را
بتی رقم زد
که ديگران
می پرستيدند
بتی که
ديگرانش
می پرستيدند.
اعدام مرتضی کيوان
از عموهايت
نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه ی بام کوچکش
به خاطر ترانه ئی
کوچک تر از دست های تو
نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره
روشن تر از چشم های تو
نه به خاطر ديوارها – به خاطر يک چيز
نه به خاطر همه انسان ها – به خاطر نوزاد دشمنش شايد
نه به خاطر دنيا – به خاطر خانه تو
به خاطر يقين کوچکت
که انسان دنيائی است
به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم
به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من
و لب های بزرگ من
بر گونه های بی گناه تو
به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی
به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای
به خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی
به خاطر يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها
به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ
نه به خاطر شاهراه های دور دست
به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند،
به ياد آر
عموهايت را می گويم
از مرتضی سخن می گويم.
در شهادت احمد زيبرم
ميلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد
نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق
خداست
و پيش عصيانش
بالای
پست است.
می ميرد « آری » آن کو به يکی
نه به زخم صد خنجر،
و مرگش در نمی رسد
مگر آن که از تب وهن
دق کند.
قلعه ئی عظيم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستی است.
2
انکار عشق را
چنين که به سرسختی با سفت کرده ای
دشنه ئی مگر
به آستين اندر
نهان کرده باشی. –
که عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
که وجودش همه
بانگی شد.
3
نگاه کن
چه فروتنانه بر درگاه نجابت
به خاک می شکند
رخساره ئی که توفانش
مسخ
نيارست کرد
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد
آن که در کمرگاه دريا
دست
حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنکه مرگش
ميلاد پر هياهوی هزار شهزاده بوده
نگاه کن!
اعدام شدگان اسفند 1350
شبانه
اگر که بيهده زيباست شب
برای چه زيباست
شب
برای که زيباست ؟ -
شب و
رود بی انحنای ستارگان
که سرد می گذرد.
و سوگواران دراز گيسو
بر دو جانب رود
يادآورد کدام خاطره را
يا قصيده ی نفسيگر غوکان
تعزيتی می کنند.
به هنگامی که هر سپيده
به صدای هماواز دوازده گلوله
سوراخ
می شود؟
اگر که بيهده زيباست شب
برای که زيباست شب
برای چه زيباست؟
در شهادت گروه حنيف نژاد
شبانه
در نيست
راه نيست
شب نيست
ماه نيست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بيرون زمان
ايستاده ايم
با دشنه ی تلخی
در گرده های مان.
هيچ کس
با هيچ کس
سخن نمی گويد.
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
در مردگان خويش
نظر می بنديم
با طرح خنده ئی،
و نوبت خود را انتظار می کشيم
بی هيچ
خنده ئی !
در شهادت خسرو روزبه
خطابه تدفين
غاقلان
همسازند،
تنها توفان
کودکان ناهمگون می زايد.
همساز
سايه سانانند،
محتاط
در مرزهای آفتاب
در هيات زندگان
مردگانند.
وينان دل به دريا افکنانند،
به پای دارنده ی آتش ها
زندگانی
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره زنده از آن سپس که با مرگ
و همواره بدان نام
که زيسته بودند،
که تباهی
از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سرافکنده می گذرد.
کاشفان چشمه
کاشفان فروتن شوکران
جويندگان شادی
در مجری آتشفشان ها
شعبده بازان لبخند
در شبکلاه درد
با جا پائی ژرف تر از شادی
در گذرگاه پرندگان.
در برابر تندر می ايستند
خانه را روشن می کنند،
و می ميرند.
اعدام گروه دوم سازمان نظامی
مرثيه
گفتند:
نمی خواهيم »
«! نمی خواهيم که بميريم
گفتند
دشمنيد!
دشمنيد!
«! خلقان را دشمنيد
چه ساده
چه به سادگی گفتند و
ايشان را
چه ساده
چه به سادگی
کشتند!
و مرگ ايشان
چندان موهن بود و ارزان بود
که تلاش از پی زيستن
به رنجبارتر گونه ئی
ابلهانه می نمود:
سفری دشخوار و تلخ
از دهليزهای خم اندر خم و پيچ اندر پيچ
از پي هيچ !
نخواستند
که بميرند،
يا از آن پيش تر که مرده باشند
بار خفتی
بر دوش
برده باشند،
لاجرم گفتند
نمی خواهيم -» که
نمی خواهيم
«! که بميريم
و اين خود
ورد گونه ئی بود
پنداری
که اسبانی
ناگاهان به تک
از گردنه های گردناک صعب
با جلگه فرود آمدند.
و بر گرده ی ايشان
مردانی
با تيغ ها
برآهيخته.
و ايشان را
تا در خود باز نگريستند.
جز باد
هيچ
به کف اندر نبود –
جز باد و به جز خون خويشتن،
چرا که نمی خواستند
نمی خواستند
نمی خواستند
که بميرند.
انقلاب سفيد!
با چشم ها
با چشم ها
ز حيرت اين صبح نا به جای
خشکيده بر دريچه ی خورشيد چارطاق
بر تارک سپيده ی اين روز پا به زای،
دستان بسته ام را
آزاد کردم از
زنجيره های خواب.
فرياد برکشيدم:
اينک -»
چراغ معجزه
مردم!
تشخيص نيم شب را از فچر
در چشم های کوردلی تان
سوئی به جای اگر
مانده ست آنقدر،
تا
از
کيسه تان نرفته، تماشا کنيد خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را!
با گوش های ناشنوائی تان
اين طرفه بشنويد:
در نيم پرده ی شب
« ! آواز آفتاب را
ديديم! »
(گفتند خلق نيمی)
«! پرواز روشنش را. آری
نيمی به شادی از دل
فرياد بر کشيدند:
با گوش جان شنيديم »
«! آواز روشنش را
باری
من با دهان حيرت گفتم:
ای ياوه »
ياوه
ياوه،
خلائق!
مستيد و منگ؟
يا به تظاهر
تزوير می کنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگی
ور تائبيد و پاک و مسلمان،
نماز را
«! از چاوشان نيامده بانگی
هر گاو گند چاله دهانی
آتشفشان روشن خشمی شد:
اين گول بين، که روشنی آفتاب را »
« از ما دليل می طلبد
توفان خنده ها...
خورشيد را گذاشته، -»
می خواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
که شب
«. از نيمه نيز بر نگذشته ست
توفان خنده ها...
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزی نظير آتش در جانم
پيچيد.
سرتاسر وجود مرا
گوئی
چيزی به هم فشرد
تا قطره ئی به تفتگی خورشيد
جوشيد از دو چشمم.
از تلخی تمامی درياها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت شان بود،
احساس واقعيت شان بود.
با نور و گرميش
مفهوم بی ريای رفاقت بود
با تابناکش
مفهوم بی فريب صداقت بود.
( ای کاش می توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بی دريغ باشند
در دردها و شادی هاشان
حتی
با نان خشکشان. –
و کاردهای شان را
جز از برای قسمت کردن
بيرون نياورند.)
افسوس!
آفتاب
مفهوم بی دريغ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
با آفتابگونه ئی
آنان را
اين گونه
دل
فريفته بودند!
ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند.
ای کاش می توانستم
- يک لحظه می توانستم ای کاش –
بر شانه های خود بنشانم
اين خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
می توانستم!
من مرگ را...
اينک موج سنگين گذر زمان است که در من می گذرد.
اينک موج سنگين گذر زمان است که چون جو بار آهن در من
می گذارد.
اينک موج سنگين گذر زمان است که چون دريائی از پولاد
و سنگ در من می گذرد.
در گذرگاه نسيم سرودی ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه باران سرودی ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه سايه سرودی ديگرگونه آغاز کردم.
نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادی در من.
فواره و رويا در تو بود
تالاب و سياهی در من.
در گذرگاهت سرودی ديگرگونه آغاز کردم.
من برگ را سرودی کردم
سرسبزتر ز بيشه
من موج را سرودی کردم
پر نبض تر ز انسان
من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر ز مرگ.
سرسبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم
پر تپش تر از دل دريا
من موج را سرودی کردم
پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودی کردم.
عاشقانه
بيتوته کوتاهی ست جهان
در فاصله گناه و دروخ.
خورشيد
همچون دشنامی بر می آيد
و روز
شرمساری جبران ناپذيری ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی.
درختان
جهل معصيبت بار نياکانند
و نسيم
وسوسه ئی نابکار.
مهتاب پائيزی
کفری ست که جهان را می آلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی.
هر دريچه ی نغر
به چشم انداز عقوبتی می کشايد.
عشق
رطوبت چندش انگيز پلشتی ست
و آسمان
سر پناهی
تا به خاک بنشينی و
بر سرنوشت خويش
گريه ساز کنی.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی
هر چه باشد.
چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگواران ژوليده آبروی جهانند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمند ترانند.
خامش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!