در تمام شب چراغی نیست
در تمام شهر
نیست یک فریاد
ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست!
تا نه من فانوس شیطانرا بیاویزم
در رواق هر شکنجه گاه پنهانی ی این فردوس ظلم ائین
تا نه این شبهای بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من
به فروغ صد هزاران افتاب جاودانی تر کنم نفرین-
ظلمت آباد بهشت گندتان را،در به روی من
باز نگشایید !
در تمام شب چراغی نیست
در تمام روز
نیست یک فریاد
چون شبان بی ستاره قلب من تنهاست
تا ندانند از چه می سوزم من،ار نخوت زبان ام در دهان بسته ست
راه من پیداست
پای من خسته ست
پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرود کهنه ی فتحی قدیمی را
با تن بشکسته اش
تنها
زخم پر دردی به جا مانده ست از شمشیر و دردی جان گزای از خشم
اشک می جوشاندش در چشم خونین داستان درد،
خشم خونین اشک می خشکاندش در چشم
در شب بی صبح خود تنهاست
از درون برخود خمیده،در بیابانی که بر هر سوی ان خوفی نهاده دام
دردناک و خشم ناک از رنج زخم و نخوت خود می زند فریاد:
((-در تمام شب چراغی نیست
در تمام دشت
نیست یک فریاد
ای خداوندان ظلمت شاد!
از بهشت گندتان ما را
جاودانه بی نصیبی باد!
باد تا فانوس شیطان را بر اویزم
در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم ائین!
باد تا شب های افسون مایه تان را من
به فروغ صد هزاران افتاب جاودانی ترکنم نفرین!))

قصه دخترای ننه دریا

یکی بود یکی نبود .

جز خدا هیچی نبود

زیر این طاق کبود ٬

نه ستاره

           نه سرود .

عمو صحرا ٬ تپلی

با دو تا لپ گلی

پا و دستش کوچولو

ریش و روحش دو قلو

چپقش خالی و سرد

دلکش دریای درد ٬

در باغو بسه بود

دم باغ نشسه بود :

 

« عمو صحرا ! پسرات کو ؟»

- لب دریان پسرام .

دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام .

طفلیا ٬ تنگ غلاغ پر ، پا کشون

خسته و مرده ، میان

از سر مزرعه شون . 

تن شون خسته ی کار

دلشون مرده ی زار

دساشون پینه ترک

لباساشون نمدک

پاهاشون لخت و پتی

کج کلاشون نمدی ،

می شینن با دل تنگ

لب دریا سر سنگ . 

طفلیا شب تا سحر گریه کنون

خوابو از چشم به در دوخته شون پس می رونن

توی دریای نمور

می ریزن اشکای شور

می خونن- آخ که چه دلدوز و چه دلسوز می خونن ! :

«- دخترای ننه دریا ! کومه مون سرد و سیاس

چش امید مون اول به خدا ، بعد به شماس

کوره ها سرد شدن

سبزه ها زرد شدن

خنده ها درد شدن 

از سر تپه ، شبا 

شیهه ی اسبای گاری نمیاد ،

از دل بیشه ، غروب

چهچه سار و قناری نمیاد

دیگه از شهر سرور

تکسواری نمیاد . 

دیگه مهتاب نمیاد

کرم شب تاب نمیاد .

برکت از کومه رفت

رستم از شانومه رفت :

تو هوا وقتی که برق میجه و بارون می کنه

کمون رنگ به رنگش دیگه بیرون نمیاد ،

رو زمین وقتی که دیب دنیا رو پر خون می کنه

سوار رخش قشنگش دیگه بیرون نمیاد .

شبا شب نیس دیگه  ، یخدون غمه

عنکبوتای سیا شب تو هوا تار می تنه.

دیگه شب مرواری دوزون نمیشه

آسمون مثل قدیم شب ها چراغون نمیشه .

غصه ی کوچیک سردی مث اشک

جای هر ستاره سوسو می زنه ،

سر هر شاخه ی خشک

از سحر تا دل شب ، جغده که هوهو می زنه . 

دلا از غصه سیاس

آخه پس خونه ی خورشید کجاست ؟

 

قفله ؟ وازش می کنیم !

قهره ؟ نازش می کنیم !

می کشیم منتشو

می خریم همتشو !

 

مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده

موش کورم که  می گن دشمن نوره ، به تیغ تاریکی گردن نمیده !

 دخترای ننه دریا ! رو زمین عشق نموند

خیلی وخ پیش باروبندیلشو بست خونه تکوند

دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمی شه

تو کتابم دیگه اون جور چیزا پیدا نمی شه.

دنیا زندون شده : نه عشق ، نه امید ، نه شور ،

برهوتی شده دنیا ، که تا چش کار می کنه مرده س و گور.

 

نه امیدی - چه امیدی ؟ به خدا حیف امید !

نه چراغی - چه چراغی؟ چیز خوبی می شه دید؟

نه سلامی - چه سلامی؟ همه خون تشنه ی هم !

نه  نشاطی - چه نشاطی ؟ مگه  راهش می ده غم؟

 

داش آکل ، مرد لوطی ،

ته خندق تو قوطی !

توی باغ بی بی جون

جم جمک ، بلگ خزون !

دیگه ده مثل قدیم  نیس که از آب در می گرفت

باغاش انگار باهارا از شکوفه گر می گرفت :

آب به چشمه ! حالا رعیت واسه آب خون می کنه

واسه چار چیکه ی آب ، چل تا رو بی جون می کنه

نعشا می گندن  و می پوسن و شالی می سوزه

پای دار ، قاتل بیچاره همونجور تو هوا چش می دوزه

«چی می جوره تو هوا ؟

 رفته تو فکر خدا ؟...»

 

«نه برادر ! تو نخ ابره که بارون بزنه

شالی از خشکی در آد ، پوک نشادون بزنه :

اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه ! »

دخترای ننه دریا ! دلمون سرد و سیاس

چش امیدمون اول به خدا بعد به شماس. 

ازتون پوست پیازی نمی خوایم

خودتون بسه مونین ، بقچه جاهازی نمیخوایم .

چادریزی و پاچین نداریم

زیر پامون حصیره ، قالیچه و قارچین نداریم .

بذارین برکت جادوی شما

ده ویرونه رو آباد کنه

شبنم موی شما جیگر تشنمونو شاد کنه

شادی از بوی شما مس شه همینجا بمونه

غم بره ، گریه کنون ، خونه ی غم جا بمونه ... »

 

پسرای عمو صحرا ، لب دریای کبود

زیر ابر و مه و دود

شبو از راز سیا پر می کنن ،

توی دریای نمور

می ریزن اشکای شور

کاسه ی دریا رو پر تر می کنن .

 

دخترای ننه دریا ته آب

می شینن مست و خراب

نیمه عریون تنشون

خزه ها پیرهنشون

تن شون هرم سراب

خندشون غلغل آب

لب شون تنگ نمک

وصل شون خنده ی شک

دلشون دریای خون ،

پای دیفار خزه

می خونن ضجه کنون : 

« - پسرای عمو صحرا ! لب تون کاسه نبات

صد تا هجرون واسه یه وصل شما خمس و زکات !

دریا از اشک شما شور شد و رفت

بختمون از دم در دور شد و رفت .

راز عشقو سر صحرا نریزین

اشک تون شوره تو دریا نریزین !

اگه آب شور بشه ، دریا به زمین دس نمی ده

ننه دریام دیگه ما رو به شما پس نمی ده

دیگه اون وخ تا قیامت دل ما گنج غمه

اگه تا عمر داریم گریه کنیم  باز کمه

پرده زنبوری دریا میشه برج غم مون

عشقتون دق می شه ، تا حشر می شه همدممون ! »

  

مگه دیفار خزه موش نداره ؟

مگه موش گوش نداره ؟

 

موش دیفار ننه دریا رو خبر دار می کنه :

ننه دریا کج و کوج

بد دل و لوس و کجوج

جادو در کار می کنه .

تا صداشون نرسه

لب دریای خزه ،

از لجش ، غیه کشون ابرا رو بیدار می کنه :

اسبای ابر سیا

تو هوا شیهه کشون ،

بشکه ی خالی رعد

روی بوم آسمون .

آسمون ، غرومب غرومب !

طبل آتیش ، دو دو دومب !

نعره ی موج بلا

می ره تا عرش خدا ؛

صخره ها از خوشی فریاد می زنن

دخترا از دل آب داد می زنن :

« - پسرای عمو صحرا !

دل ما پیش شماس

نکنه فکر کنین

حقه زیر سر ماس :

ننه دریای حسود کرده این آتیش و دود ! »

 

پسرا حیف که جز نعره و دلریسه ی باد

هیچ صدای دیگه ای

به گوشاشون نمیاد !

غم شون سنگ صبور

کج کلاشون نمدک

نگاشون خسته و دور

دل شون غصه ترک ،

تو سیاهی سوت و کور

گوش می دن به موج سرد

می ریزن اشکای شور

توی دریای نمور...

 

جم جمک برق بلا

طبل آتیش تو هوا !

خیز خیزک موج عبوس

تا دم عرش خدا !

نه ستاره نه سرود

لب دریای حسود ،

زیر این طاق کبود

جز خدا هچی نبود

جز خدا هیچی نبود ! ...

 

و آخر کسی نگفت روزها برای چه میگذرد

زمین برای چه می چرخد

و من برای چه هستم

و یا برای که هستم

خسته ام از شمردن این روزهای بی هدف

شنبه٬ یکشنبه٬ دوشنبه٬ سه شنبه٬ چهارشنبه٬ پنجشنبه٬ جمعه٬ شنبه٬ یکشنبه٬ دوشنبه٬ سه شنبه٬ چهارشنبه٬ پنجشنبه٬ جمعه٬ شنبه٬ یکشنبه٬ دوشنبه٬ سه شنبه٬ چهارشنبه٬ پنجشنبه٬ جمعه٬ شنبه٬ یکشنبه٬ دوشنبه٬ سه شنبه٬ چهارشنبه٬ پنجشنبه٬ جمعه٬ شنبه٬ یکشنبه٬ دوشنبه٬ سه شنبه٬ چهارشنبه٬ پنجشنبه٬ جمعه٬ شنبه٬ یکشنبه٬ دوشنبه٬ سه شنبه٬ چهارشنبه٬ پنجشنبه٬ جمعه٬ شنبه٬ یکشنبه٬ دوشنبه٬ سه شنبه٬ چهارشنبه٬ پنجشنبه٬ جمعه٬ شنبه٬ یکشنبه٬ دوشنبه٬ سه شنبه٬ چهارشنبه٬ پنجشنبه٬ جمعه٬ شنبه٬ یکشنبه٬ دوشنبه٬ سه شنبه٬ چهارشنبه٬ پنجشنبه٬ جمعه٬ شنبه٬ یکشنبه٬ دوشنبه٬ سه شنبه٬ چهارشنبه٬ پنجشنبه٬ جمعه٬ شنبه٬ یکشنبه٬ دوشنبه٬ سه شنبه٬ چهارشنبه٬ پنجشنبه٬ جمعه...

 

 

 

دوستانی که نظر میدن سعی کنن نظر خود را عمومی اعلام کنند نه خصوصی

و ایمیل خود را هم فراموش نکنند که من جواب نظرهاشون رو بدم.... ممنون

این اشعار افکار من هستش.

هر کس دوست نداره نخونه.

 

بیچاره مادرم سالها سجده کرد در درگاه آنچه که نبود

بیچاره پدرم سالها رنج کشید برای آنچه در انتظارش نبود

بیچاره من که دل بیهوده خوش نکردم به آنچه نیست

امید را قطع نمودم از آنچه دلخوشیم می نمود.

سالها چشم به راه امیدی بیهوده

چه ارزان فروختم زیستن را به آنچه که نبود

چشمه ساری و  درختان انبوه و شیر و عسل

چه وعده های قشنگی این حرفها همه دروغ بود

 

 ا.ه اهورا

دوستان ببخشید که این مدت نبودم

درگیر امتحان عملی ارشدم بودم و سرم خیلی شلوغ بود

اما به یادتون بودم.

منتظر نظرهاتون هستم...

من خود سیزده ام

یار و همــــــــــسر نـگرفــــــــتم که گرو بود سرم

تو شـــــدی مــــادر و مـــن با همه پیری پسرم

تو جـــگر گوشه هـــــم از شـــــیر بریدی و هنوز

مــن بیچاره همان عـاشق خونـــــین جــــــگرم

خــون دل میخورم و چـشم نظـــــر بازم جــــام

جرمم این است که صاحبـدل و صــــــاحبــنظرم

مــــن که با عشـــق نراندم به جوانی هوسی

هـــوس عشق و جـوانی است به پیرانه سرم

پدرت گــوهر خود تا به زر و سیم فــــــــــروخت

پـــــدر عشـــــق بســــوزد که در آمــــــد پــدرم

عشـق و آزادگـــــی و حـسن و جـوانی و هــنر

عجـــبا هیــچ نــــــیرزید که بی ســـــیم و زرم

هنــــــرم کاش گـــــــــــره بند زر و سیـــمم بود

که به بازار تـو کـــــــاری نگـــــــشود از هــــنرم

سیـــــزده را همه عــــــــــالم بدر امروز از شهر

مــــــن خود آن ســــیزدهم کز همه عالم بدرم

تـــا به دیـــــــوار و درش تـــــازه کـنم عــهد قدیم

گاهـــی از کوچه ی معــــشوقه ی خود میگذرم

تو از آن دگـــــری رو کــــــــــه مــــرا یاد تو بـــس

خود تو دانــــــی که مـن از کــــان جهانی دگرم

از شــکار دگــران چشـــــم و دلـــی دارم سـیر

شـــیرم و جــــوی شـــــــغالان نبـــود آبخـــورم

خون دل مـوج زند در جـــــــــــــگرم چون یاقــوت

شـــــــهریارا چــه کنــــم لـــــــــعلم و والا گـــهرم

به که فغان دل از غم این روزگار سرد عهد شکن برم

چه کار عبثی ست ناله کردن که من خواسته ام خود ستم برم...

این راه دشخوار را صلابت صبوری من هم نتواند تحمل

اما شوق دیدار می کشاند این تن غم سرشت را  بی تامل

باران می بارد و  دریغا درد را از تن خسته ام نمی شوید

مرا اندر نیمه شب از بخت بد خورشید  هم نمی سوزد

نگاهی بینداز آخر نگاهی بینداز ای سروش ای شراره صد روز

که کوره چراغ من دیگر نمیسوزد و نمی سازد کورسویی نور.

نمی سازد با من و با دل خراب من این روزگار بد پیمان

که دیگر نینداخت حتی نظری  به چشمان من آن مهمان

صبوری تا به کی ولله نیم من عیوب زمان

عاجز است از حرف های غم زده ام اینک بیان

ا.ه اهورا

 

روزگاری بی ثمر تر از این نبود و خشکیده است این نهال

کین حکایت تکرار میشود و من در آرزوهای محال

مشد افروز نور یک امید از راه دور

که رسد ثمر این نهال از راه خون

نه امیدی نه چراغی نه صدایی

نه نگاهی نه صفایی نه نشاطی

نبود روزگاری غریب تر از این روزگار

که حتی نرسد شکایت نزد کردگار

ترسم آن روز که همگان بفهمیم که هیچ نبود

ما مانده ایم و این روزها و شب های کبود

چهره مان پر از درد و سرد و کبود

داد بر این همه عشقی که نبود

درد خود داریم و درد یار و درد یار

 نمانده است در دلمان حتی یک یاد

هر چه هست نفرت مانده است و غم

از این عمر که بیهوده گذشته است نه کم

ا.ه اهورا

آسمان

شب میبارید و آسمان دریغ که قطره اشکی آهی

حتی تف هم بر زمین نینداخت

که مبادا مردی خسته و سوزان از پس انتظار

قطره ای بر رویش بچکد خستگیش سرد و

نفسش تازه شود

یا آنکه غنچه ای در پس اولین نگاهش به جهان

شاید از سر بچگی و خامی فکر کند زندگی هم زیباست و

آسمان نه خسیس است و نه در فکر طمع.

آه از این نا برده رنج

که اینک به سر آدم و دنیا چه بلاها آورد

 

 

شاملو

اعدام مرتضی کيوان

از عموهايت

نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه

به خاطر سايه ی بام کوچکش

به خاطر ترانه ئی

کوچک تر از دست های تو

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا

به خاطر يک برگ

به خاطر يک قطره

روشن تر از چشم های تو

نه به خاطر ديوارها – به خاطر يک چيز

نه به خاطر همه انسان ها – به خاطر نوزاد دشمنش شايد

نه به خاطر دنيا – به خاطر خانه تو

به خاطر يقين کوچکت

که انسان دنيائی است

به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم

به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من

و لب های بزرگ من

بر گونه های بی گناه تو

به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی

به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای

به خاطر يک لبخند

هنگامی که مرا در کنار خود ببينی

به خاطر يک سرود

به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها

به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ

نه به خاطر شاهراه های دور دست

به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد

به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک

به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام

به خاطر تو

به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند،

به ياد آر

عموهايت را می گويم

از مرتضی سخن می گويم.

کاشفان فروتن شوکران

احمد شاملو

 

 

از مرگ ...

هرگز از مرگ نهراسيده ام

اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.

هراس من – باری – همه از مردن در سرزمينی است

که مزد گورکن

از آزادی آدمی

افزون تر باشد

جستن

يافتن

و آنگاه

به اختيار برگزيدن

و از خويشتن خويش

با روئی پی افکندن ...

اگر مرگ را از اين همه ارزشی بيش تر باشد

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.

 

برای وارطان ساخانيان

مرگ وارطان

وارطان! بهار خنده زد و ارغوان شکفت. -»

در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير،

دست از گمان بدار!

«... بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار

وارطان سخن نگفت،

سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.

وارطان ! سخن بگو! -»

مرغ سکوت، جوجه ی مرگی فجيع را

«! در آشيان به بيضه نشسته ست

وارطان سخن نگفت،

چو خورشيد

از تيرگی بر آمد و در خون نشست و رفت

وارطان سخن نگفت

وارطان ستاره بود:

يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت.

وارطان سخن نگفت

وارطان بنفشه بود:

گل داد و

« زمستان شکست » : مژده داد

و

رفت...

 

 

 

برای خسرو گلسرخی

شکاف

زاده شدن

بر نيزه ی تاريک

همچون ميلاد گشاده ی زخمی،

سفر يگانه ی فرصت را

سراسر

در سلسه پيمودن.

بر شعله ی خويش

سوختن

تا جرقه ی واپسين،

بر شعله خرمنی

که در خاک راهش

يافته اند

بردگان

اين چنين.

اين چنين سرخ و لوند

برخار بوته ی خون

شکفتن

وينچنين گردن فراز

بر تازيانه زار تحقير

گذشتن

و راه را تا غايت نفرت

بريدن. _

آه، از که سخن می گويم؟

ما بی چرا زندگانيم

آنان به چرا مرگ خودآگاهانند.

 

 

در شهادت آبائی معلم ترکمن

« آبائی » از زخم قلب

دختران دشت!

دختران انتظار!

دختران اميد تنگ

در دشت بی کران

و آرزوهای بيکران

در خلق های تنگ

دختران آلاچيق نو

در آلاچيق هائی که صد سال !-

از زره جامه تان اگر بشکوفيد

باد ديوانه

يال بلند اسب تمنا را

آشفته کرد خواهد ...

دختران رود گل آلود!

دختران هزار ستون شعله، به طاق بلند دود!

دختران عشق های دور

روز سکوت و کار

شب های خستگی !

دختران روز

بی خستگی دويدن،

شب

سرشکستگی!

در باغ راز و، خلوت مرد کدام عشق –

در رقص راهبانه شکرانه ی کدام

آتش زدای کام

بازوان فواره ئی تان را

خواهيد برافراشت؟

افسوس!

موها، نگاه ها

به عبث

عطر لغات شاعر را

تاريک می کنند.

دختران رفت و آمد

در دشت مه زده !

دختران شرم

شبنم

افتادگی

رمه !-

از زخم قلب آبائی

در سينه کدام شما خون چکيده است؟

پستان تان، کدام شما

گل داده در بهار بلوغش؟

لب های تان، کدام شما

لب های تان، کدام،

بگوئيد!-

در کام او شکفته، نهان، عطر بوسه ئی؟-

شب های تار نم نم باران – که نيست کار-

اکنون کدام يک ز شما

بيدار می مانيد

در بستر خشونت نوميدی

در بستر فشرده دلتنگی

در بستر تفکر پر درد رازتان

تا ياد آن – که خشم و جسارت بود-

بدرخشاند

تا ديرگاه، شعله آتش را

در چشم بازتان؟

بين شما کدام

- بگوئيد!-

بين شما کدام

صيقل می دهيد

سلاح آبائی را

برای

روز

انتقام؟

 

 

 

اعدام گروه اول سازمان نظامی

عشق عمومی

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم که بگوئی

نغمه نيستم که بخوانی

صدا نيستم که بشنوی

يا چيزی چنان که ببينی

يا چيزی چنان که بدانی ...

من درد مشترکم

مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن می گويد

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده،

من ريشه های ترا دريافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هايت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گريسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاريک با تو خوانده ام

زيبا ترين سرودها را

زيرا که مردگان اين سا ل

عاشق ترين زندگان بودند.

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دير يافته! با تو سخن می گويم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دريا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گويد

زيرا که من

ريشه های ترا دريافته ام

زيرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

 

 

برای سرهنگ سيامک

ساعت اعدام

در قفل در کليدی چرخيد

لرزيد بر لبانش لبخندی

چون رقص آب بر سقف

از انعکاس تابش خورشيد

در قفل در کليدی چرخيد.

بيرون

رنگ خوش سپيده دمان

ماننده ی يکی نوت گمگشته

می گشت پرسه پرسه زنان روی

سوراخ های نی

دنبال خانه اش ...

در قفل در کليدی چرخيد

رقصيد بر لبانش لبخندی

چون رقص آب بر سقف

از انعکاس تابش خورشيد

در قفل در

کليدی چرخيد.

 

 

کيفر

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره

چندين مرد در زنجير ...

از اين زنجيريان يک تن، زنش را در تب تاريک بهتانی به ضرب

دشنه ئی کشته است.

از اين مردان، يکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود

را، بر سر برزن، به خون نان فروش

سخت دندان گرد آغشته است.

از اينان، چند کس، در خلوت يک روز باران ريز، بر راه

رباخواری نشسته اند

کسانی، در سکوت کوچه، از ديوار کوتاهی به روی بام

جسته اند

کسانی، نيم شب در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را

می شکسته اند.

من اما هيچ کس را در شبی تاريک و توفانی نکشته ام

من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام

من اما نيمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر

حجره چندين مرد در زنجير

در اين زنجيريان هستند مردانی که مردار زنان را دوست

می دارند.

در اين زنجيريان هستند مردانی که در رويای شان هر شب زنی

در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فرياد.

من اما در زنان چيزی نمی يابم – گر آن همزاد را روزی نيابم

ناگهان، خاموش –

من اما در دل کهسار روياهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ

صبور اين علف های بيابانی که می

رويند و می پوسند و می خشکند و

می ريزند، با چيزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادی همچو يادی دور و لغزان

می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

جرم اين است!

جرم اين است!

 

 

 

در شهادت مهدی رضائی

سرود ابراهيم در آتش

در آواز خونين گرگ و ميش

ديگرگونه مردی آنک،

که خاک را سبز می خواست

و عشق را شايسته ی زيباترين زنان –

که اينش

به نظر

هديتی نه چنان کم بها بود

که خاک و سنگ را بشايد.

چه مردی! چه مردی!

که می گفت

قلب را شايسته تر آن

که به هفت شمشير عشق

در خون نشيند

و گلو را بايسته تر آن

که زيباترين نام ها

بگويد.

و شير آهنکوه مردی از اين گونه عاشق

ميدان خونين سرنوشت

با پاشنه آشيل

در نوشت. –

روئينه تنی

که راز مرگش

اندوه عشق

غم تنهائی بود.

آه، اسفنديار مغموم ! -»

تو را آن به که چشم

«! فرو پوشيده باشی

 

آيا نه -

يکی نه

بسنده بود

که سرنوشت مرا بسازد؟

من

تنها فرياد زدم

نه!

من از

فرو رفتن

تن زدم

صدائی بودم من

- شکلی ميان اشکال-

و معنائی يافتم.

من بودم

و شدم

نه زان گونه که غنچه ئی

گلی

يا ريشه ئی

که جوانه ئی

يا يکی دانه

که جنگلی –

راست بدان گونه

که عامی مردی

شهيدی؛

تا آسمان بر او نماز برد.

من بينوا بندگکی سر به راه

نبودم

و راه بهشت مينوی من

بزرو و طوع و خاکساری

نبود:

مرا ديگر گونه خدائی می بايست

شايسته ی آفرينه ئی

که نواله ی ناگزير را

گردن

کج نمی کند.

و خدائی

ديگرگونه

.« آفريدم

دريغا شير آهنکوه مرد!

که تو بودی،

و کوهوار

پيش از آن که به خاک افتی

نستوه و استوار

مرده بودی.

اما نه خدا و نه شيطان –

سرنوشت تو را

بتی رقم زد

که ديگران

می پرستيدند

بتی که

ديگرانش

می پرستيدند.

 

 

 

اعدام مرتضی کيوان

از عموهايت

نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه

به خاطر سايه ی بام کوچکش

به خاطر ترانه ئی

کوچک تر از دست های تو

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا

به خاطر يک برگ

به خاطر يک قطره

روشن تر از چشم های تو

نه به خاطر ديوارها – به خاطر يک چيز

نه به خاطر همه انسان ها – به خاطر نوزاد دشمنش شايد

نه به خاطر دنيا – به خاطر خانه تو

به خاطر يقين کوچکت

که انسان دنيائی است

به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم

به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من

و لب های بزرگ من

بر گونه های بی گناه تو

به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی

به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای

به خاطر يک لبخند

هنگامی که مرا در کنار خود ببينی

به خاطر يک سرود

به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها

به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ

نه به خاطر شاهراه های دور دست

به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد

به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک

به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام

به خاطر تو

به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند،

به ياد آر

عموهايت را می گويم

از مرتضی سخن می گويم.

 

 

 

در شهادت احمد زيبرم

ميلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد

آنکه نهال نازک دستانش

از عشق

خداست

و پيش عصيانش

بالای

پست است.

می ميرد « آری » آن کو به يکی

نه به زخم صد خنجر،

و مرگش در نمی رسد

مگر آن که از تب وهن

دق کند.

قلعه ئی عظيم

که طلسم دروازه اش

کلام کوچک دوستی است.

2

انکار عشق را

چنين که به سرسختی با سفت کرده ای

دشنه ئی مگر

به آستين اندر

نهان کرده باشی. –

که عاشق

اعتراف را چنان به فرياد آمد

که وجودش همه

بانگی شد.

3

نگاه کن

چه فروتنانه بر درگاه نجابت

به خاک می شکند

رخساره ئی که توفانش

مسخ

نيارست کرد

چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد

آن که در کمرگاه دريا

دست

حلقه توانست کرد.

نگاه کن

چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد

آنکه مرگش

ميلاد پر هياهوی هزار شهزاده بوده

نگاه کن!

 

 

 

اعدام شدگان اسفند 1350

شبانه

اگر که بيهده زيباست شب

برای چه زيباست

شب

برای که زيباست ؟ -

شب و

رود بی انحنای ستارگان

که سرد می گذرد.

و سوگواران دراز گيسو

بر دو جانب رود

يادآورد کدام خاطره را

يا قصيده ی نفسيگر غوکان

تعزيتی می کنند.

به هنگامی که هر سپيده

به صدای هماواز دوازده گلوله

سوراخ

می شود؟

اگر که بيهده زيباست شب

برای که زيباست شب

برای چه زيباست؟

 

 

 

 

در شهادت گروه حنيف نژاد

شبانه

در نيست

راه نيست

شب نيست

ماه نيست

نه روز و

نه آفتاب،

ما

بيرون زمان

ايستاده ايم

با دشنه ی تلخی

در گرده های مان.

هيچ کس

با هيچ کس

سخن نمی گويد.

که خاموشی

به هزار زبان

در سخن است.

در مردگان خويش

نظر می بنديم

با طرح خنده ئی،

و نوبت خود را انتظار می کشيم

بی هيچ

خنده ئی !

 

 

 

در شهادت خسرو روزبه

خطابه تدفين

غاقلان

همسازند،

تنها توفان

کودکان ناهمگون می زايد.

همساز

سايه سانانند،

محتاط

در مرزهای آفتاب

در هيات زندگان

مردگانند.

وينان دل به دريا افکنانند،

به پای دارنده ی آتش ها

زندگانی

دوشادوش مرگ

پيشاپيش مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و همواره بدان نام

که زيسته بودند،

که تباهی

از درگاه بلند خاطره شان

شرمسار و سرافکنده می گذرد.

کاشفان چشمه

کاشفان فروتن شوکران

جويندگان شادی

در مجری آتشفشان ها

شعبده بازان لبخند

در شبکلاه درد

با جا پائی ژرف تر از شادی

در گذرگاه پرندگان.

در برابر تندر می ايستند

خانه را روشن می کنند،

و می ميرند.

 

 

 

 

اعدام گروه دوم سازمان نظامی

مرثيه

گفتند:

نمی خواهيم »

«! نمی خواهيم که بميريم

گفتند

دشمنيد!

دشمنيد!

«! خلقان را دشمنيد

چه ساده

چه به سادگی گفتند و

ايشان را

چه ساده

چه به سادگی

کشتند!

و مرگ ايشان

چندان موهن بود و ارزان بود

که تلاش از پی زيستن

به رنجبارتر گونه ئی

ابلهانه می نمود:

سفری دشخوار و تلخ

از دهليزهای خم اندر خم و پيچ اندر پيچ

از پي هيچ !

نخواستند

که بميرند،

يا از آن پيش تر که مرده باشند

بار خفتی

بر دوش

برده باشند،

لاجرم گفتند

نمی خواهيم -» که

نمی خواهيم

«! که بميريم

و اين خود

ورد گونه ئی بود

پنداری

که اسبانی

ناگاهان به تک

از گردنه های گردناک صعب

با جلگه فرود آمدند.

و بر گرده ی ايشان

مردانی

با تيغ ها

برآهيخته.

و ايشان را

تا در خود باز نگريستند.

جز باد

هيچ

به کف اندر نبود –

جز باد و به جز خون خويشتن،

چرا که نمی خواستند

نمی خواستند

نمی خواستند

که بميرند.

 

 

 

انقلاب سفيد!

با چشم ها

با چشم ها

ز حيرت اين صبح نا به جای

خشکيده بر دريچه ی خورشيد چارطاق

بر تارک سپيده ی اين روز پا به زای،

دستان بسته ام را

آزاد کردم از

زنجيره های خواب.

فرياد برکشيدم:

اينک -»

چراغ معجزه

مردم!

تشخيص نيم شب را از فچر

در چشم های کوردلی تان

سوئی به جای اگر

مانده ست آنقدر،

تا

از

کيسه تان نرفته، تماشا کنيد خوب

در آسمان شب

پرواز آفتاب را!

با گوش های ناشنوائی تان

اين طرفه بشنويد:

در نيم پرده ی شب

« ! آواز آفتاب را

ديديم! »

(گفتند خلق نيمی)

«! پرواز روشنش را. آری

نيمی به شادی از دل

فرياد بر کشيدند:

با گوش جان شنيديم »

«! آواز روشنش را

باری

من با دهان حيرت گفتم:

ای ياوه »

ياوه

ياوه،

خلائق!

مستيد و منگ؟

يا به تظاهر

تزوير می کنيد؟

از شب هنوز مانده دو دانگی

ور تائبيد و پاک و مسلمان،

نماز را

«! از چاوشان نيامده بانگی

هر گاو گند چاله دهانی

آتشفشان روشن خشمی شد:

اين گول بين، که روشنی آفتاب را »

« از ما دليل می طلبد

توفان خنده ها...

خورشيد را گذاشته، -»

می خواهد

با اتکا به ساعت شماطه دار خويش

بيچاره خلق را متقاعد کند

که شب

«. از نيمه نيز بر نگذشته ست

توفان خنده ها...

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چيزی نظير آتش در جانم

پيچيد.

سرتاسر وجود مرا

گوئی

چيزی به هم فشرد

تا قطره ئی به تفتگی خورشيد

جوشيد از دو چشمم.

از تلخی تمامی درياها

در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شيفته بودند

زيرا که آفتاب

تنهاترين حقيقت شان بود،

احساس واقعيت شان بود.

با نور و گرميش

مفهوم بی ريای رفاقت بود

با تابناکش

مفهوم بی فريب صداقت بود.

( ای کاش می توانستند

از آفتاب ياد بگيرند

که بی دريغ باشند

در دردها و شادی هاشان

حتی

با نان خشکشان. –

و کاردهای شان را

جز از برای قسمت کردن

بيرون نياورند.)

افسوس!

آفتاب

مفهوم بی دريغ عدالت بود و

آنان به عدل شيفته بودند و

اکنون

با آفتابگونه ئی

آنان را

اين گونه

دل

فريفته بودند!

ای کاش می توانستم

خون رگان خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگريم

تا باورم کنند.

ای کاش می توانستم

- يک لحظه می توانستم ای کاش –

بر شانه های خود بنشانم

اين خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش

می توانستم!

 

 

 

 

من مرگ را...

اينک موج سنگين گذر زمان است که در من می گذرد.

اينک موج سنگين گذر زمان است که چون جو بار آهن در من

می گذارد.

اينک موج سنگين گذر زمان است که چون دريائی از پولاد

و سنگ در من می گذرد.

در گذرگاه نسيم سرودی ديگرگونه آغاز کردم

در گذرگاه باران سرودی ديگرگونه آغاز کردم

در گذرگاه سايه سرودی ديگرگونه آغاز کردم.

نيلوفر و باران در تو بود

خنجر و فريادی در من.

فواره و رويا در تو بود

تالاب و سياهی در من.

در گذرگاهت سرودی ديگرگونه آغاز کردم.

من برگ را سرودی کردم

سرسبزتر ز بيشه

من موج را سرودی کردم

پر نبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم

پر طبل تر ز مرگ.

سرسبز تر ز جنگل

من برگ را سرودی کردم

پر تپش تر از دل دريا

من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حيات

من مرگ را

سرودی کردم.

 

 

 

 

عاشقانه

بيتوته کوتاهی ست جهان

در فاصله گناه و دروخ.

خورشيد

همچون دشنامی بر می آيد

و روز

شرمساری جبران ناپذيری ست.

آه

پيش از آن که در اشک غرقه شوم

چيزی بگوی.

درختان

جهل معصيبت بار نياکانند

و نسيم

وسوسه ئی نابکار.

مهتاب پائيزی

کفری ست که جهان را می آلايد.

چيزی بگوی

پيش از آن که در اشک غرقه شوم

چيزی بگوی.

هر دريچه ی نغر

به چشم انداز عقوبتی می کشايد.

عشق

رطوبت چندش انگيز پلشتی ست

و آسمان

سر پناهی

تا به خاک بنشينی و

بر سرنوشت خويش

گريه ساز کنی.

آه

پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی

هر چه باشد.

چشمه ها

از تابوت می جوشند

و سوگواران ژوليده آبروی جهانند.

عصمت به آينه مفروش

که فاجران نيازمند ترانند.

خامش منشين

خدا را

پيش از آن که در اشک غرقه شوم

از عشق

چيزی بگوی!

 

بخت

در این غروب بی فروغ چه امیدی به طلوع خواهد بود

که طلوع خود خبری از رنج و  بلا خواهد بود

 یاد روزهای  گذشته باده ایی مینوشم

که فردا پست تر از دیروز خواهد بود

به شب  چه امید خواهم داشت

که شب هم با روز هم پیمان خواهد بود

از یار چه انتظار دارم من

که نایاریش از افیون تلخ تر خواهد بود

داه و دو ماه سال چشم به راه یک امید

دریغ از امید که از دل من به برون خواهد بود

نامه بخت من پر درد تر از این نبود

که سرانجام این راه به زمین خواهد بود

 

 

 

سفره خالی

یاددارم درغروبی سردسرد میگذشت ازکوچه ی مادوره گرد دادمیزد:کهنه قالی میخرم دسته دوم جنس عالی میخرم کاسه وظرف سفالی میخرم گرتداری کوزه خالی میخرم اشک درچشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشیدبغضش شکست: اول ماه است ونان درسفره نیست ای خداشکرت ولی این زندگیست؟! بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقاً مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقاسفره خالی میخرید؟...

سلام!

 حال همه ی ما خوب است

 ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،

 كه مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

 با این همه عمری اگر باقی بود طوری از كنار زندگی می گذرم

 كه نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد ونه این دل ناماندگار بی درمان!

 تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود

 می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است

 اما تو لا اقل ، حتی هر وهله گاهی ،

هر از گاهی ببین انعكاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام خانه ای خریده ام

 بی پرده ، بی پنجره ،بی در ،بی دیوار...هی بخند !

بی پرده بگویمت چیزی نمانده است،

من چهل ساله خواهم شد

 فردا را به فال نیك خواهم گرفت

دارد همین لحظه یك فوج كبوتر سپید از فراز كوچه ی ما می گذرد

 با بوی نام های كسان من می دهد

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟

 نه ری را جان نامه ام باید كوتاه باشد

 ساده باشد بی حرفی از ابهام وآینه ،

 از نوبرایت می نویسم

 حال همه ی ما خوب است اما تو باور مكن!

(علی صالحی

سایه

در دیار من و در کنار من نیست تنها یک یار

ندیده ام رنگ و بوی خوشبختی را حتی یک بار

تنها و تنها در انتظار لحظه ای دلگشای

همچو ماهی درمانده مانده ام در این دریای قار

سایه بیا بر این درد و رنجم سایه انداز

که سایه انداخته است بر زندگیم چوبه دار

منم آن محنت زادی که دایم کند ناله پردازی

که جز این در این محنت آباد مرا نبود هیچ کار

چشم انداختم تا شاید بتوان دید یک شاخه گل

دریغ که نیست در این بیابان جز خاشاک و خار

نمیداتم که دانی که چه ها گفتم از برایت ای سایه

بدان که چه سخت است زیستن در این حسرت زار

ا.ه اهورا

ظلمات

  ببین چگونه یارانم را در خیابانها کشتند

ببین چگونه عشقمان را از دلمان بردند

تلاشی بیهوده این گونه چنین بی ثمر مکاران

نتوانستند کنند کار از خجل سر را پایین کردند

در تمام شهر جاری است سرود پیروزی

یاران من دیگر ننشستند و غم نمی خوردند

این را شنیده ای که در زندان این نامردان

مردان ما ایستادند و چو شیر سرفراز مردند

در این ظلمات شب خوابیدن خریت است

ببین چگونه یاران من با تاریکی مقابله کردند

مشتم چون کوه سنگین و قلبم چون روز روشن

اما دشمنان ناپاک پاکی روز را از دل بستردند

 

ا.ه اهورا

نیمی شک

و ناگه به میان بر آمدند سربازان فاتح

که همه فغان ما سرود بی اعتقاد اینان بود

و همه فریاد شدند

رسم ما عدالت است و زیبایی

نیمی اشک و نیمی شک

ما که قرون را خون گریه کردیم

دریغ که تبسمی بس

الا یاران بنگرین که بغضی دیرینه به گلویمان نشاندند

آزاد و فاتح جملگی راه شدند

همگی خام شدند

و به آنی اهرمن نام شدند

نسل در نسل تپید این کینه دیرینه من

و در این نافرجام با همه پختگی ام خامم کرد

شاه بیت غزلم می رقصید

آمد و تا ازل حرامم کرد

و من آنگاه به یادم آمد

تا ابد بر تو و بی داد تو خواهم شورید

پ.ا آزاد

بنگر به حال زارم مادر

بنگر شکستم را که چگونه می شکنم

من هنوز بیدارم

چگونه دست به دامن خاک

گور خود را چگونه با دستانم میکنم مادر

باری من در گور خود

در آرزوی لحظه ای شادی

مادر برایم لالایی بخوان و دستت را بر زیر سرم نه

فقر را از چهره ام بردار

دستم را بگیر

راه را نشانم ده

دوایی شو بر حال پریشانم

تو که دردم را می دانی

پس کجاست

کجاست آن همه دعاهایت

حال که کسی برای کمکم نیست

تو یاوری باش در این گور چون کوره گرم

نفسم تنگ است خاک هم عذابم میدهد

مویه هایم را میبینی

پوچی دلم را میبینی

تنهاییم را میبینی

باری از همه بیزارم

مادر دردم سخت است

غمم تلخ است مادر

اگر این روز مرا می دانستی

آن بهمن نحس مرا می انداختی

به دادم برس مادر

این گور بس تنگ است

بگو برف ببارد

بگو سرما بیاید

مادرم

مادرم

من از این موشها بیزارم

من از این روزها بیزارم

من سخت بیمارم

از همه حتی از خود تو مینالم

ا.ه اهورا

 

فروغ (اندوه تنهایی)

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد

مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی
در دلم باریدی … ای افسوس
بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست می لرزید
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ، ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ، از عشق هم خسته

غنچه ی شوق تو هم خشکید
شعر ، ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب دردآلود
جان من بیدار شد ، بیدار

بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من ، نقش خوابی بود

ای خدا … بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را ؟

دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دیغا ، درجنوب ! افسرد

بعد از او دیگر چه می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم؟
اشک سردی تا بیفشانم
گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد

یک شعر از احمد شاملو انگار استاد این روزها را می دانست

چه سجد مگر تو به خود مي كني به سجد مبر

به پهن دريا ديدي كه مردم چالاك برآورند ز اعماق آب تيره دودر

به قصه نيز شنيدي كه رفت و در ظلمات كنار چشمه جاويد جست

اسكندر

همين ترانه شنوفتي كه حق و جاه كسان نمي دهندكسان را به

تخت و درد سر

نه سعد سلمانم من كه ناله بردارم كه پستي آمد ازين بركشيده با

من بر

چوگاه رفعتم از رفعتي نصيب نبودكنون چه مويه ام كه افتادم به

پست اندر در

مرا حكايت پيرار و پارس پنداري ز ياد رفته كه با ما نه خشك بود و نه

تر

نه جخ شباهتمان با درخت باروري كه يك بدانسال افتادست ثمر

ديگر

كه ساليان دراز است كين حكايت فخر حكايتيست كه تكرار ميشود

به كنر

نه فخر،باش بگويم چيست تا داني

رقيق مايع درختي كه مي شكوفت بر

درآن وقاحت شورآبه كز خجالت آب به تندبادي بر خاك تن زند آذر

تو هم به پرده مايي پدر

مگردان راه مكن نواي غريبانه سربه زيروزبر

چت اوفتاده كه مي ترسي ار گشايي چشم،تورا مس آيد روياي پر

تلائلوي زر

چت اوفتاده كه مي ترسي ار به خود جنبي ز عرش شعله درافتي

به فرش خاكستر

به وحشتي كه بيوفتي ز تخت چوبي خويش به خاك ريزدت احجار

كاغذين افسر

تورا كه كثرت زر تار زر پرستي نيست،كلاه خويش پرستي چه مي

نهي بر سر

تورا كه پايه برآب است و كار مايه خراب چه پي فكندندت در سيل بار

اين بندر

توكز معامله جز باد دستگيرت نيست حديث باد فروشان چه ميكني

باور

حكايتي عجب است اين

نديدي كه كسان به تيغ كينه فكندندمان به كوي و گذر

چراغ علم نديدي به هركجا كشتند زدند آتش هرجا به نامه و دفتر

زمين ز خون رفيقان من خزاب گرفت

چنين به سردي در سرخي شفق منگر

يكي به دفتر مشرق ببين پدر

كه نوشت به هر سحيفه سرودي ز فتحه تازه بشر

بدان زمان كه به ايران به خاك و خون غلتند به پايمردي ياران من به

خيابان در

مرا تو درس فرومايگي آموزي كه توبه نامه نويسم به كام دشمن بر

نجات تن را زنجير روح خويش كنم

ز راستي بنشانم فريب را برتر

ز صبح تابان برتابم اي دريغاروي به شام تيره رو درسفق سپارم سر

قباي ديوب مثبوت قلب بفروشم،شرف سرانه دهم

وانگهي خرم جل خر

مرا به پند فرومايه جان خود مگذار كه تفته نيايدم آهن بدين حقير آذر

تو راه راحت جان گيرو من مقام مصاب

تو جاي امن و امان گيرو من طريق خطر

احمد شاملو

گله نامه

گله دارم!

از خود،ازخدا،از همه گله دارم...

ای خدا

ای تو خود اوج بی عدالتی

پس کجاست آن معجزه هایت که میگفتی

مگر در قرآنت نگفتی همه جا با شما هستم!

پس چرا هیچ گاه تو را در کنار خود ندیدم؟

پس چرا هیچ گاه دست کمک از تو ندیدم؟

دلم تنگ است...

میدانی چرا اینگونه می نالم؟

میدانی چرا اینگونه بی تابم؟

چون نیست کیسه ام پر پول و نیستم احل دروغ...

نه! اینچا دگر جای من نیست

نمیدانی!

دلم تنگ است

از این دنیا و آن دنیای پوچت بیزارم و می نالم.

حال من را نمی فهمی

اگر یک بار تحقیرت میکردند

اگر یک بار غرورت را به لجن می کشیدند

آن وقت حال من را میفهمیدی

آنوقت از اشتباه بزرگت مجنون و فریاد کشان

خود و جهانت را به آتش میکشیدی

از تو بیزارم

ای تو خود ظلم و جفا،

غم نان چقدر سخت است را نمی فهمی

چقدر سخت است خوردن غم جای نان را نمی فهمی

حال پدر خجل سرافکنده را نمی فهمی

حال فاحشه ای در حسرت ذره ای احترام را نمی فهمی

حال بچه ای گریان در حسرت عروسکی را نمی فهمی

نمی فهمی!

نمی دانی!

نمی دانم کجا روم

نمی دانم از این شب به کدام روز پناه برم؟

که این روز با شب هم آهنگ است...

من هستم از برای سرگرمیت

من هستم از برای غرورت

ای ناعدالت ترین

از پوچیت بیزارم

از وعده های عمل نکرده ات بیزارم

صدایم را میشنوی؟

کسی که می گوید نایب توست نمی دانی چه بلاها سرمان آورده

شایدم دست در دست هم این گونه سرمان آوردید؟

اینجا هرچه دیدیم جز عدالت و روشنایی...

هر چه دیدیم ظلمت بود و ویرانی...

تو هم با اینانی

تو هم بی عدالتی

تو هم ظالمی

می دانم به دردهایم میخندی

تو که مشغول عیش و نوشی

به که گله کنم

دلم تنگ است

مدام مینالم و بیزارم

از تو و خود و همه بیزارم.

برای که نماز گذارم

به که سجده کنم

برای که به خاک بنشینم

ای که غرورت فراتر از شیطان

من اینجا هر چه میبینم ظلمت است و بدی

بدی های جهانت را به یاد می سپارم

ناعدالتی هایت را به خاطر می سپارم

خودم و بختم را به گور می سپارم

تا شاید نبینم این ظالمان کریح

ای پشتوانه همه بدی ها...

ا.ه اهورا

کاشفان فروتن شوکران

مقدمه

اشعار اين مجموعه در سالهای مختلفی سروده شده، اما در موضوعی واحد : اعدام

مبارزان و انقلابيون اين وطن.

مناسبت های برخی از اين اشعار در خاطرم نمانده است؛ از آنجمله يکی از شبانه های

سال 1350 که، اگر اشتباه نکنم، انگيزه ی آن اعدام يکجای گروهی چند نفری بود . و نيز

ممکن است مناسبت های پاره ئی از اشعار جا به جا شده باشد.

بعض اين اشعار، هم در زمان وقوع حادثه نوشته شده است و پاره ئی مدت ها و گاه

سال ها بعد : چنان که فی المثل سالها گذشت تا توانستم در شهادت خسرو روزبه چيزی

بنويسم؛ و موضوع اعدام دومين گروه افسران سازمان نظامی (چنان که از فحوای شعر -

مرثيه- نيز بر می آيد) ده سالی بعد نوشته شده است.

اشعار بسيار ديگری نيز می توانست مستقيما در اين مجموعه گذاشته شود که از آن

شمار است:

مرثيه برای نوروز علی غنچه [ از آيدا، درخت ...]

شبانه مردی چنگ در آسمان افکند، و در ميدان [ هر دو از ابراهيم در آتش]، که موارد هيچ

يک را به خاطر ندارم.

زبان ديگر، به ياد خسرو گلسرخی [از دشنه در ديس]

قطعه ی بلند ضيافت که حماسه ی سياهکل انگيزه ی سرودن آن بود [از دشته در ديس]

بر سنگفرش ... [ از مجموعه ی باغ آينه ] که کلی تر است و نگاهی است از دور به خون

. های خيانت شده ی پيش از کودتای 32

و چند شعر ديگر ... اما اين نوار، گنجايش آن همه را نداشت و شايد بعدها در مجموعه ی

ديگری عرضه شود.

در عوض، اشع ار ديگری در اين مجموعه آمده است که در شمار مرثيه ها نيست اما نشان

دهنده ی فضای مبارزه هست.

قطعه ی ديگری نيز در اين مجموعه گذاشته شده است که توضيح مختصری را ايجاب می

کند:

عنوان اين شعر با "چشم ه ا" است و در آن از آفتابی دروغين سخن می رود . تاريخ آن

دقيقا مشخ ص نيست اما به احتمال زياد بايد اواخر 43 يا اوائل سال 43 نوشته شده

« مبارزان طراز نوين » بود که بسياری از « انقلاب سفيد شاهانه » باشد. آن آفتاب قلابی

به! مگر برای همين اصول مبارزه نمی » را فريفت و سالهای دراز مداح رژيم کرد که

قرار گرفتن اين شعر تقر يبا در ميان مرثيه ها، آن را از چارچوب خود بيرون - «؟ کرديم

کشيده تعميم می دهد و به صورت حديث نفس زنان و مردانی در می آورد که

خون رگان خود را قطره قطره نثار کردند، تا خلق

با دوچشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست...

احمد شاملو

از مرگ ...

هرگز از مرگ نهراسيده ام

اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.

هراس من باری همه از مردن در سرزمينی است

که مزد گورکن

از آزادی آدمی

افزون تر باشد

جستن

يافتن

و آنگاه

به اختيار برگزيدن

و از خويشتن خويش

با روئی پی افکندن ...

اگر مرگ را از اين همه ارزشی بيش تر باشد

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

4

برای وارطان ساخانيان

مرگ وارطان

وارطان! بهار خنده زد و ارغوان شکفت. -»

در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير،

دست از گمان بدار!

«... بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار

وارطان سخن نگفت،

سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.

وارطان ! سخن بگو! -»

مرغ سکوت، جوجه ی مرگی فجيع را

«! در آشيان به بيضه نشسته ست

وارطان سخن نگفت،

چو خورشيد

از تيرگی بر آمد و در خون نشست و رفت

وارطان سخن نگفت

وارطان ستاره بود:

يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت.

وارطان سخن نگفت

وارطان بنفشه بود:

گل داد و

« زمستان شکست » : مژده داد

و

رفت...

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

5

برای خسرو گلسرخی

شکاف

زاده شدن

بر نيزه ی تاريک

همچون ميلاد گشاده ی زخمی،

سفر يگانه ی فرصت را

سراسر

در سلسه پيمودن.

بر شعله ی خويش

سوختن

تا جرقه ی واپسين،

بر شعله خرمنی

که در خاک راهش

يافته اند

بردگان

اين چنين.

اين چنين سرخ و لوند

برخار بوته ی خون

شکفتن

وينچنين گردن فراز

بر تازيانه زار تحقير

گذشتن

و راه را تا غايت نفرت

بريدن. _

آه، از که سخن می گويم؟

ما بی چرا زندگانيم

آنان به چرا مرگ خودآگاهانند.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

6

در شهادت آبائی معلم ترکمن

« آبائی » از زخم قلب

دختران دشت!

دختران انتظار!

دختران اميد تنگ

در دشت بی کران

و آرزوهای بيکران

در خلق های تنگ

دختران آلاچيق نو

در آلاچيق هائی که صد سال !-

از زره جامه تان اگر بشکوفيد

باد ديوانه

يال بلند اسب تمنا را

آشفته کرد خواهد ...

دختران رود گل آلود!

دختران هزار ستون شعله، به طاق بلند دود!

دختران عشق های دور

روز سکوت و کار

شب های خستگی !

دختران روز

بی خستگی دويدن،

شب

سرشکستگی!

در باغ راز و، خلوت مرد کدام عشق

در رقص راهبانه شکرانه ی کدام

آتش زدای کام

بازوان فواره ئی تان را

خواهيد برافراشت؟

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

7

افسوس!

موها، نگاه ها

به عبث

عطر لغات شاعر را

تاريک می کنند.

دختران رفت و آمد

در دشت مه زده !

دختران شرم

شبنم

افتادگی

رمه !-

از زخم قلب آبائی

در سينه کدام شما خون چکيده است؟

پستان تان، کدام شما

گل داده در بهار بلوغش؟

لب های تان، کدام شما

لب های تان، کدام،

بگوئيد!-

در کام او شکفته، نهان، عطر بوسه ئی؟-

شب های تار نم نم باران که نيست کار-

اکنون کدام يک ز شما

بيدار می مانيد

در بستر خشونت نوميدی

در بستر فشرده دلتنگی

در بستر تفکر پر درد رازتان

تا ياد آن که خشم و جسارت بود-

بدرخشاند

تا ديرگاه، شعله آتش را

در چشم بازتان؟

بين شما کدام

- بگوئيد!-

بين شما کدام

صيقل می دهيد

سلاح آبائی را

برای

روز

انتقام؟

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

8

اعدام گروه اول سازمان نظامی

عشق عمومی

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم که بگوئی

نغمه نيستم که بخوانی

صدا نيستم که بشنوی

يا چيزی چنان که ببينی

يا چيزی چنان که بدانی ...

من درد مشترکم

مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن می گويد

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده،

من ريشه های ترا دريافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هايت با دستان من آشناست.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

9

در خلوت روشن با تو گريسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاريک با تو خوانده ام

زيبا ترين سرودها را

زيرا که مردگان اين سا ل

عاشق ترين زندگان بودند.

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دير يافته! با تو سخن می گويم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دريا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گويد

زيرا که من

ريشه های ترا دريافته ام

زيرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

10

برای سرهنگ سيامک

ساعت اعدام

در قفل در کليدی چرخيد

لرزيد بر لبانش لبخندی

چون رقص آب بر سقف

از انعکاس تابش خورشيد

در قفل در کليدی چرخيد.

بيرون

رنگ خوش سپيده دمان

ماننده ی يکی نوت گمگشته

می گشت پرسه پرسه زنان روی

سوراخ های نی

دنبال خانه اش ...

در قفل در کليدی چرخيد

رقصيد بر لبانش لبخندی

چون رقص آب بر سقف

از انعکاس تابش خورشيد

در قفل در

کليدی چرخيد.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

11

کيفر

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره

چندين مرد در زنجير ...

از اين زنجيريان يک تن، زنش را در تب تاريک بهتانی به ضرب

دشنه ئی کشته است.

از اين مردان، يکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود

را، بر سر برزن، به خون نان فروش

سخت دندان گرد آغشته است.

از اينان، چند کس، در خلوت يک روز باران ريز، بر راه

رباخواری نشسته اند

کسانی، در سکوت کوچه، از ديوار کوتاهی به روی بام

جسته اند

کسانی، نيم شب در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را

می شکسته اند.

من اما هيچ کس را در شبی تاريک و توفانی نکشته ام

من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام

من اما نيمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر

حجره چندين مرد در زنجير

در اين زنجيريان هستند مردانی که مردار زنان را دوست

می دارند.

در اين زنجيريان هستند مردانی که در رويای شان هر شب زنی

در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فرياد.

من اما در زنان چيزی نمی يابم گر آن همزاد را روزی نيابم

ناگهان، خاموش

من اما در دل کهسار روياهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ

صبور اين علف های بيابانی که می

رويند و می پوسند و می خشکند و

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

12

می ريزند، با چيزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادی همچو يادی دور و لغزان

می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

جرم اين است!

جرم اين است!

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

13

در شهادت مهدی رضائی

سرود ابراهيم در آتش

در آواز خونين گرگ و ميش

ديگرگونه مردی آنک،

که خاک را سبز می خواست

و عشق را شايسته ی زيباترين زنان

که اينش

به نظر

هديتی نه چنان کم بها بود

که خاک و سنگ را بشايد.

چه مردی! چه مردی!

که می گفت

قلب را شايسته تر آن

که به هفت شمشير عشق

در خون نشيند

و گلو را بايسته تر آن

که زيباترين نام ها

بگويد.

و شير آهنکوه مردی از اين گونه عاشق

ميدان خونين سرنوشت

با پاشنه آشيل

در نوشت. –

روئينه تنی

که راز مرگش

اندوه عشق

غم تنهائی بود.

آه، اسفنديار مغموم ! -»

تو را آن به که چشم

«! فرو پوشيده باشی

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

14

آيا نه - »

يکی نه

بسنده بود

که سرنوشت مرا بسازد؟

من

تنها فرياد زدم

نه!

من از

فرو رفتن

تن زدم

صدائی بودم من

- شکلی ميان اشکال-

و معنائی يافتم.

من بودم

و شدم

نه زان گونه که غنچه ئی

گلی

يا ريشه ئی

که جوانه ئی

يا يکی دانه

که جنگلی

راست بدان گونه

که عامی مردی

شهيدی؛

تا آسمان بر او نماز برد.

من بينوا بندگکی سر به راه

نبودم

و راه بهشت مينوی من

بزرو و طوع و خاکساری

نبود:

مرا ديگر گونه خدائی می بايست

شايسته ی آفرينه ئی

که نواله ی ناگزير را

گردن

کج نمی کند.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

15

و خدائی

ديگرگونه

آفريدم

دريغا شير آهنکوه مرد!

که تو بودی،

و کوهوار

پيش از آن که به خاک افتی

نستوه و استوار

مرده بودی.

اما نه خدا و نه شيطان

سرنوشت تو را

بتی رقم زد

که ديگران

می پرستيدند

بتی که

ديگرانش

می پرستيدند.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

16

اعدام مرتضی کيوان

از عموهايت

نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه

به خاطر سايه ی بام کوچکش

به خاطر ترانه ئی

کوچک تر از دست های تو

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا

به خاطر يک برگ

به خاطر يک قطره

روشن تر از چشم های تو

نه به خاطر ديوارها به خاطر يک چيز

نه به خاطر همه انسان ها به خاطر نوزاد دشمنش شايد

نه به خاطر دنيا به خاطر خانه تو

به خاطر يقين کوچکت

که انسان دنيائی است

به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم

به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من

و لب های بزرگ من

بر گونه های بی گناه تو

به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی

به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای

به خاطر يک لبخند

هنگامی که مرا در کنار خود ببينی

به خاطر يک سرود

به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها

به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ

نه به خاطر شاهراه های دور دست

به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد

به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک

به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

17

به خاطر تو

به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند،

به ياد آر

عموهايت را می گويم

از مرتضی سخن می گويم.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

18

در شهادت احمد زيبرم

ميلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد

1

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد

آنکه نهال نازک دستانش

از عشق

خداست

و پيش عصيانش

بالای

پست است.

می ميرد « آری » آن کو به يکی

نه به زخم صد خنجر،

و مرگش در نمی رسد

مگر آن که از تب وهن

دق کند.

قلعه ئی عظيم

که طلسم دروازه اش

کلام کوچک دوستی است.

2

انکار عشق را

چنين که به سرسختی با سفت کرده ای

دشنه ئی مگر

به آستين اندر

نهان کرده باشی. –

که عاشق

اعتراف را چنان به فرياد آمد

که وجودش همه

بانگی شد.

3

نگاه کن

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

19

چه فروتنانه بر درگاه نجابت

به خاک می شکند

رخساره ئی که توفانش

مسخ

نيارست کرد

چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد

آن که در کمرگاه دريا

دست

حلقه توانست کرد.

نگاه کن

چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد

آنکه مرگش

ميلاد پر هياهوی هزار شهزاده بوده

نگاه کن!

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

20

اعدام شدگان اسفند 1350

شبانه

اگر که بيهده زيباست شب

برای چه زيباست

شب

برای که زيباست ؟ -

شب و

رود بی انحنای ستارگان

که سرد می گذرد.

و سوگواران دراز گيسو

بر دو جانب رود

يادآورد کدام خاطره را

يا قصيده ی نفسيگر غوکان

تعزيتی می کنند.

به هنگامی که هر سپيده

به صدای هماواز دوازده گلوله

سوراخ

می شود؟

اگر که بيهده زيباست شب

برای که زيباست شب

برای چه زيباست؟

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

21

در شهادت گروه حنيف نژاد

شبانه

در نيست

راه نيست

شب نيست

ماه نيست

نه روز و

نه آفتاب،

ما

بيرون زمان

ايستاده ايم

با دشنه ی تلخی

در گرده های مان.

هيچ کس

با هيچ کس

سخن نمی گويد.

که خاموشی

به هزار زبان

در سخن است.

در مردگان خويش

نظر می بنديم

با طرح خنده ئی،

و نوبت خود را انتظار می کشيم

بی هيچ

خنده ئی !

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

22

در شهادت خسرو روزبه

خطابه تدفين

غاقلان

همسازند،

تنها توفان

کودکان ناهمگون می زايد.

همساز

سايه سانانند،

محتاط

در مرزهای آفتاب

در هيات زندگان

مردگانند.

وينان دل به دريا افکنانند،

به پای دارنده ی آتش ها

زندگانی

دوشادوش مرگ

پيشاپيش مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و همواره بدان نام

که زيسته بودند،

که تباهی

از درگاه بلند خاطره شان

شرمسار و سرافکنده می گذرد.

کاشفان چشمه

کاشفان فروتن شوکران

جويندگان شادی

در مجری آتشفشان ها

شعبده بازان لبخند

در شبکلاه درد

با جا پائی ژرف تر از شادی

در گذرگاه پرندگان.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

23

در برابر تندر می ايستند

خانه را روشن می کنند،

و می ميرند.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

24

اعدام گروه دوم سازمان نظامی

مرثيه

گفتند:

نمی خواهيم »

«! نمی خواهيم که بميريم

گفتند

دشمنيد!

دشمنيد!

«! خلقان را دشمنيد

چه ساده

چه به سادگی گفتند و

ايشان را

چه ساده

چه به سادگی

کشتند!

و مرگ ايشان

چندان موهن بود و ارزان بود

که تلاش از پی زيستن

به رنجبارتر گونه ئی

ابلهانه می نمود:

سفری دشخوار و تلخ

از دهليزهای خم اندر خم و پيچ اندر پيچ

از پي هيچ !

نخواستند

که بميرند،

يا از آن پيش تر که مرده باشند

بار خفتی

بر دوش

برده باشند،

لاجرم گفتند

نمی خواهيم که

نمی خواهيم

«! که بميريم

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

25

و اين خود

ورد گونه ئی بود

پنداری

که اسبانی

ناگاهان به تک

از گردنه های گردناک صعب

با جلگه فرود آمدند.

و بر گرده ی ايشان

مردانی

با تيغ ها

برآهيخته.

و ايشان را

تا در خود باز نگريستند.

جز باد

هيچ

به کف اندر نبود

جز باد و به جز خون خويشتن،

چرا که نمی خواستند

نمی خواستند

نمی خواستند

که بميرند.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

26

انقلاب سفيد!

با چشم ها

با چشم ها

ز حيرت اين صبح نا به جای

خشکيده بر دريچه ی خورشيد چارطاق

بر تارک سپيده ی اين روز پا به زای،

دستان بسته ام را

آزاد کردم از

زنجيره های خواب.

فرياد برکشيدم:

اينک

چراغ معجزه

مردم!

تشخيص نيم شب را از فچر

در چشم های کوردلی تان

سوئی به جای اگر

مانده ست آنقدر،

تا

از

کيسه تان نرفته، تماشا کنيد خوب

در آسمان شب

پرواز آفتاب را!

با گوش های ناشنوائی تان

اين طرفه بشنويد:

در نيم پرده ی شب

« ! آواز آفتاب را

ديديم! »

(گفتند خلق نيمی)

«! پرواز روشنش را. آری

نيمی به شادی از دل

فرياد بر کشيدند:

با گوش جان شنيديم »

«! آواز روشنش را

باری

من با دهان حيرت گفتم:

ای ياوه »

ياوه

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

27

ياوه،

خلائق!

مستيد و منگ؟

يا به تظاهر

تزوير می کنيد؟

از شب هنوز مانده دو دانگی

ور تائبيد و پاک و مسلمان،

نماز را

«! از چاوشان نيامده بانگی

هر گاو گند چاله دهانی

آتشفشان روشن خشمی شد:

اين گول بين، که روشنی آفتاب را »

« از ما دليل می طلبد

توفان خنده ها...

خورشيد را گذاشته،

می خواهد

با اتکا به ساعت شماطه دار خويش

بيچاره خلق را متقاعد کند

که شب

«. از نيمه نيز بر نگذشته ست

توفان خنده ها...

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چيزی نظير آتش در جانم

پيچيد.

سرتاسر وجود مرا

گوئی

چيزی به هم فشرد

تا قطره ئی به تفتگی خورشيد

جوشيد از دو چشمم.

از تلخی تمامی درياها

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

28

در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شيفته بودند

زيرا که آفتاب

تنهاترين حقيقت شان بود،

احساس واقعيت شان بود.

با نور و گرميش

مفهوم بی ريای رفاقت بود

با تابناکش

مفهوم بی فريب صداقت بود.

( ای کاش می توانستند

از آفتاب ياد بگيرند

که بی دريغ باشند

در دردها و شادی هاشان

حتی

با نان خشکشان. –

و کاردهای شان را

جز از برای قسمت کردن

بيرون نياورند.)

افسوس!

آفتاب

مفهوم بی دريغ عدالت بود و

آنان به عدل شيفته بودند و

اکنون

با آفتابگونه ئی

آنان را

اين گونه

دل

فريفته بودند!

ای کاش می توانستم

خون رگان خود را

من

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

29

قطره

قطره

قطره

بگريم

تا باورم کنند.

ای کاش می توانستم

- يک لحظه می توانستم ای کاش

بر شانه های خود بنشانم

اين خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش

می توانستم!

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

30

من مرگ را...

اينک موج سنگين گذر زمان است که در من می گذرد.

اينک موج سنگين گذر زمان است که چون جو بار آهن در من

می گذارد.

اينک موج سنگين گذر زمان است که چون دريائی از پولاد

و سنگ در من می گذرد.

در گذرگاه نسيم سرودی ديگرگونه آغاز کردم

در گذرگاه باران سرودی ديگرگونه آغاز کردم

در گذرگاه سايه سرودی ديگرگونه آغاز کردم.

نيلوفر و باران در تو بود

خنجر و فريادی در من.

فواره و رويا در تو بود

تالاب و سياهی در من.

در گذرگاهت سرودی ديگرگونه آغاز کردم.

من برگ را سرودی کردم

سرسبزتر ز بيشه

من موج را سرودی کردم

پر نبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم

پر طبل تر ز مرگ.

سرسبز تر ز جنگل

من برگ را سرودی کردم

پر تپش تر از دل دريا

من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حيات

من مرگ را

سرودی کردم.

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

31

عاشقانه

بيتوته کوتاهی ست جهان

در فاصله گناه و دروخ.

خورشيد

همچون دشنامی بر می آيد

و روز

شرمساری جبران ناپذيری ست.

آه

پيش از آن که در اشک غرقه شوم

چيزی بگوی.

درختان

جهل معصيبت بار نياکانند

و نسيم

وسوسه ئی نابکار.

مهتاب پائيزی

کفری ست که جهان را می آلايد.

چيزی بگوی

پيش از آن که در اشک غرقه شوم

چيزی بگوی.

هر دريچه ی نغر

به چشم انداز عقوبتی می کشايد.

عشق

رطوبت چندش انگيز پلشتی ست

و آسمان

سر پناهی

تا به خاک بنشينی و

بر سرنوشت خويش

گريه ساز کنی.

آه

پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی

کاشفان فروتن شوکران « تدبير » نشر

نشر تدبير

32

هر چه باشد.

چشمه ها

از تابوت می جوشند

و سوگواران ژوليده آبروی جهانند.

عصمت به آينه مفروش

که فاجران نيازمند ترانند.

خامش منشين

خدا را

پيش از آن که در اشک غرقه شوم

از عشق

چيزی بگوی!

59/5/23

جفای یار

از یار ندیده ام ذره ای وفا

از دل ندیده ام ذره ای جفا

از خدا ندیده ام ذره ای پناه

این دل مانده است بی کس و تنها

در هجوم وحشیانه غم و دردها

 آخر این دل می رود به باد فنا

دلم می نالد از تنهایی خویش

اشکم میکاهد از غم های خویش

من هم در حسرت روزهای پیش

 تو رفتی و زندگی شد خراب

همه آرزوهایم گشتند سراب

جگرم از این بخت بد شد کباب

دیگر مستی نیز بی اثر می نماید

دیگر زندگی نیز بی ثمر می نماید

دیگر...

ا.ه اهورا

 

وفا

در وصالت چه را بیاموزم

در فراقت چه را بیاموزم

یا تو با درد من بیامیزی

 یا من از تو دوا بیاموزم

میگریزی از من که نادانم

یا بیامیز یا بیاموزم

چون خدا با تو هست در شب و روز             

بعد از این از خدا بیاموزم

خاک پای تو را بدست آرم                         

تا از او کیمیا بیاموزم

آفتاب تو را شوم ذره                                 

معنی وضحی بیاموزم

کهربای تو را شوم کاری                           

جز به کهربا بیاموزم

همچون ماهی زره ز خود سازم                

تا بحر آشنا بیاموزم 

همچون دل خون خورم که تا چون             

سیر بی دست و پا بیاموزم

در وفا نیست کسی تمام استاد               

پس وفا از وفا بیاموزم

 

 

بهار

سال جدید داری میای؟

ولی عید کجاست

سفره هفت سین کجاست

سنجد و سینی کجاست

حالا چرا داری میای؟

پول کجاست

عیدی سر سال کجاست

بابای دل شاد کجاست

واسه چی داری میای؟

نه برف و بارون ما دیدیم

نه لبی خندون ما دیدیم

نه دلی آروم ما دیدیم

واسه کی داری میای؟

نه عدالت ما دیدیم

نه ولایت ما دیدیم

نه آدم خوب ما دیدیم

حالا کجا داری میای؟

وطن کجاست

یار کجاست

یه کلمه راست کجاست...؟

 

ا.ه اهورا

 

تا به کی

ای دوستان دور از هم

ای یاران همیشه در بند

ای که از پا تا سر در درد

 تا به کی خواهید ماند این طور خموش

شهر را بنگرید

کوچه ها خلوت

چراغ ها خاموش

خانه ها دل تنگ

آه، چقدر این روزها دلگیر است

مردان همه افسرده

زن ها همه دل مرده

بچه ها از اول هم مرده

نه صدای بازی نه صدای جشن

نه صدای تار نه صدای چنگ

یک صدا هست و آن هم صدای مرگ

می رسد صدای (تا به کی) گفتن قلبم این چنین: 

خموش این چنین ماندن تا به کی!

دل مرده این چنین ماندن تا به کی!

بی فروغ ماندن چشمان تا به کی

چشم به راه داد منجی ماندن تا به کی

دیدن این چنین فقر و فساد هم تا به کی

سجده بر حاکم شیطان پرست هم تا به کی

بی بهار ماندن این سرزمینم تا به کی

کشتن آرزو و خواسته هایم تا به کی

بی گل و بی سبزه زار ماندن من تا به کی

این چنین در خرافات ماندن من تا به کی

حسرت بوسیدن لبهای یارم تا به کی

 این چنین تا بکی گفتن قلبم تا به کی

تا به کی

تا به کی...

 

 

                                        ا.ه اهورا

 

 

پری

دستانت گرمایی بی دریغ

نگاهت عشقی بی فریب

بنگر این رقیبان بی نصیب

 ای عشق

از عشق سخن بگوی

قلبم نبود این چنین گرم هیچ گاه

حسادت میکند آینه به آن چشم زیبا

دیگر نیست قلبم بی خانه و بی جا!

از شوق دلم سر مست است

خدای را

از عش سخن بگوی

بگذار آرام گیرد این دل خسته ام

نبوده است دل من این چنین عاشق از دیرباز

ببین چه ها کرده است با دل زار  من این یار

که کرده است مال خود تمام قلبم را این بار

بگو که با من می مانی

بگو که تو هم مرا می خواهی

بگو تو هم مثل من بی تابی

بگو...

از عشق سخن بگوی

از با من بودن بگوی

 ای پری من

ای رویای همیشگی

این بار واقعیت باش

این بار بساز با دستانت مرا

ای زندگی

ای عشق

از عشق سخن بگوی...

 

 ا.ه اهورا

 

 

 

آرش

شب شکسته خواهد شد

برنگردانید چشمهاتان را از شرق

تماشا کنید راز این گلگون شفق

این سرخی یادگار عشق است

خون کسانی است که آفتاب را فهمیدند

چون کسانی که دار را بوسیدند

تماشا کنید راز این گلگون شفق

یادگار خون پاک عاشقان این شهر

در برابر شب ایستادند

آسمان را روشن کردند و رفتند

اگر بودند آن عاشقان جان بر کف

شب اینک این چنین گستاخ نبود

درد هم این چنین بی درمان نبود

کجایی ای آرش ای مرد کهن

کجاست آن کمانت

کجاست آن غیرت

این بد ذاتها کرده اند ویران

  هر چه بود و نبود را

ای کاش فریاد رسی بود

از این مردم نیست هیچ کمک

                                     ا.ه اهورا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سال های فریب

سال های تزویر

سال های تبعیض

سال های شک

سال های فریب 

سال های غریب

سال های دین در راه قدرت

سال های قدرت بی دین

سال های عزادار سال ها

زمستان هایی که بودند دار دار

بی هیچ بهاری که باشند بزم دار

 سال های تزویر

سال های تبعیض

سال های غریب

فکر را کرده اند بر ما حرام

آیا هست این سال ها بر ما روا؟

بدون آنکه یک دم شویم حاجت روا

که اینچنین زندان کرده اند بر ما روا

ببینید که چگونه کرده اند مارا در بند

آرزو هایی که میشوند هر دم بند بند

مصیبت هایی که می بارند بر ما بند بر بند

بدون فکری برای فرار از این صد بند

زن هایی که همه شده اند خانه گرد

مردان همه در بند افیون و گرد

کجاست آن پهلوانان هفت گرد

وای بر ما که هستیم اینچنین سر گرد

سال های شک

سال های فریب

سال های غریب

می خوا هم این بار فریاد کشم

دیگر نمی خواهم برای بهار انتظار کشم

خودم می خواهم بهار را فرا خوانم

سرود شادی و پیروزی را فرا خوانم

یک بار هم شده قران را به زبان دلم خوانم

از این سال های بد نجات یابم

که این بار خدا را خودم یابم

سال های بد

سال های درد

سال های فریب

سال های غریب...

 

 

ا.ه اهورا