به که فغان دل از غم این روزگار سرد عهد شکن برم
چه کار عبثی ست ناله کردن که من خواسته ام خود ستم برم...
این راه دشخوار را صلابت صبوری من هم نتواند تحمل
اما شوق دیدار می کشاند این تن غم سرشت را بی تامل
باران می بارد و دریغا درد را از تن خسته ام نمی شوید
مرا اندر نیمه شب از بخت بد خورشید هم نمی سوزد
نگاهی بینداز آخر نگاهی بینداز ای سروش ای شراره صد روز
که کوره چراغ من دیگر نمیسوزد و نمی سازد کورسویی نور.
نمی سازد با من و با دل خراب من این روزگار بد پیمان
که دیگر نینداخت حتی نظری به چشمان من آن مهمان
صبوری تا به کی ولله نیم من عیوب زمان
عاجز است از حرف های غم زده ام اینک بیان
ا.ه اهورا
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 3:21 توسط اهورا
|