بیچاره مادرم سالها سجده کرد در درگاه آنچه که نبود

بیچاره پدرم سالها رنج کشید برای آنچه در انتظارش نبود

بیچاره من که دل بیهوده خوش نکردم به آنچه نیست

امید را قطع نمودم از آنچه دلخوشیم می نمود.

سالها چشم به راه امیدی بیهوده

چه ارزان فروختم زیستن را به آنچه که نبود

چشمه ساری و  درختان انبوه و شیر و عسل

چه وعده های قشنگی این حرفها همه دروغ بود

 

 ا.ه اهورا

به که فغان دل از غم این روزگار سرد عهد شکن برم

چه کار عبثی ست ناله کردن که من خواسته ام خود ستم برم...

این راه دشخوار را صلابت صبوری من هم نتواند تحمل

اما شوق دیدار می کشاند این تن غم سرشت را  بی تامل

باران می بارد و  دریغا درد را از تن خسته ام نمی شوید

مرا اندر نیمه شب از بخت بد خورشید  هم نمی سوزد

نگاهی بینداز آخر نگاهی بینداز ای سروش ای شراره صد روز

که کوره چراغ من دیگر نمیسوزد و نمی سازد کورسویی نور.

نمی سازد با من و با دل خراب من این روزگار بد پیمان

که دیگر نینداخت حتی نظری  به چشمان من آن مهمان

صبوری تا به کی ولله نیم من عیوب زمان

عاجز است از حرف های غم زده ام اینک بیان

ا.ه اهورا

 

روزگاری بی ثمر تر از این نبود و خشکیده است این نهال

کین حکایت تکرار میشود و من در آرزوهای محال

مشد افروز نور یک امید از راه دور

که رسد ثمر این نهال از راه خون

نه امیدی نه چراغی نه صدایی

نه نگاهی نه صفایی نه نشاطی

نبود روزگاری غریب تر از این روزگار

که حتی نرسد شکایت نزد کردگار

ترسم آن روز که همگان بفهمیم که هیچ نبود

ما مانده ایم و این روزها و شب های کبود

چهره مان پر از درد و سرد و کبود

داد بر این همه عشقی که نبود

درد خود داریم و درد یار و درد یار

 نمانده است در دلمان حتی یک یاد

هر چه هست نفرت مانده است و غم

از این عمر که بیهوده گذشته است نه کم

ا.ه اهورا

آسمان

شب میبارید و آسمان دریغ که قطره اشکی آهی

حتی تف هم بر زمین نینداخت

که مبادا مردی خسته و سوزان از پس انتظار

قطره ای بر رویش بچکد خستگیش سرد و

نفسش تازه شود

یا آنکه غنچه ای در پس اولین نگاهش به جهان

شاید از سر بچگی و خامی فکر کند زندگی هم زیباست و

آسمان نه خسیس است و نه در فکر طمع.

آه از این نا برده رنج

که اینک به سر آدم و دنیا چه بلاها آورد

 

 

بخت

در این غروب بی فروغ چه امیدی به طلوع خواهد بود

که طلوع خود خبری از رنج و  بلا خواهد بود

 یاد روزهای  گذشته باده ایی مینوشم

که فردا پست تر از دیروز خواهد بود

به شب  چه امید خواهم داشت

که شب هم با روز هم پیمان خواهد بود

از یار چه انتظار دارم من

که نایاریش از افیون تلخ تر خواهد بود

داه و دو ماه سال چشم به راه یک امید

دریغ از امید که از دل من به برون خواهد بود

نامه بخت من پر درد تر از این نبود

که سرانجام این راه به زمین خواهد بود

 

 

 

سایه

در دیار من و در کنار من نیست تنها یک یار

ندیده ام رنگ و بوی خوشبختی را حتی یک بار

تنها و تنها در انتظار لحظه ای دلگشای

همچو ماهی درمانده مانده ام در این دریای قار

سایه بیا بر این درد و رنجم سایه انداز

که سایه انداخته است بر زندگیم چوبه دار

منم آن محنت زادی که دایم کند ناله پردازی

که جز این در این محنت آباد مرا نبود هیچ کار

چشم انداختم تا شاید بتوان دید یک شاخه گل

دریغ که نیست در این بیابان جز خاشاک و خار

نمیداتم که دانی که چه ها گفتم از برایت ای سایه

بدان که چه سخت است زیستن در این حسرت زار

ا.ه اهورا

ظلمات

  ببین چگونه یارانم را در خیابانها کشتند

ببین چگونه عشقمان را از دلمان بردند

تلاشی بیهوده این گونه چنین بی ثمر مکاران

نتوانستند کنند کار از خجل سر را پایین کردند

در تمام شهر جاری است سرود پیروزی

یاران من دیگر ننشستند و غم نمی خوردند

این را شنیده ای که در زندان این نامردان

مردان ما ایستادند و چو شیر سرفراز مردند

در این ظلمات شب خوابیدن خریت است

ببین چگونه یاران من با تاریکی مقابله کردند

مشتم چون کوه سنگین و قلبم چون روز روشن

اما دشمنان ناپاک پاکی روز را از دل بستردند

 

ا.ه اهورا

بنگر به حال زارم مادر

بنگر شکستم را که چگونه می شکنم

من هنوز بیدارم

چگونه دست به دامن خاک

گور خود را چگونه با دستانم میکنم مادر

باری من در گور خود

در آرزوی لحظه ای شادی

مادر برایم لالایی بخوان و دستت را بر زیر سرم نه

فقر را از چهره ام بردار

دستم را بگیر

راه را نشانم ده

دوایی شو بر حال پریشانم

تو که دردم را می دانی

پس کجاست

کجاست آن همه دعاهایت

حال که کسی برای کمکم نیست

تو یاوری باش در این گور چون کوره گرم

نفسم تنگ است خاک هم عذابم میدهد

مویه هایم را میبینی

پوچی دلم را میبینی

تنهاییم را میبینی

باری از همه بیزارم

مادر دردم سخت است

غمم تلخ است مادر

اگر این روز مرا می دانستی

آن بهمن نحس مرا می انداختی

به دادم برس مادر

این گور بس تنگ است

بگو برف ببارد

بگو سرما بیاید

مادرم

مادرم

من از این موشها بیزارم

من از این روزها بیزارم

من سخت بیمارم

از همه حتی از خود تو مینالم

ا.ه اهورا

 

گله نامه

گله دارم!

از خود،ازخدا،از همه گله دارم...

ای خدا

ای تو خود اوج بی عدالتی

پس کجاست آن معجزه هایت که میگفتی

مگر در قرآنت نگفتی همه جا با شما هستم!

پس چرا هیچ گاه تو را در کنار خود ندیدم؟

پس چرا هیچ گاه دست کمک از تو ندیدم؟

دلم تنگ است...

میدانی چرا اینگونه می نالم؟

میدانی چرا اینگونه بی تابم؟

چون نیست کیسه ام پر پول و نیستم احل دروغ...

نه! اینچا دگر جای من نیست

نمیدانی!

دلم تنگ است

از این دنیا و آن دنیای پوچت بیزارم و می نالم.

حال من را نمی فهمی

اگر یک بار تحقیرت میکردند

اگر یک بار غرورت را به لجن می کشیدند

آن وقت حال من را میفهمیدی

آنوقت از اشتباه بزرگت مجنون و فریاد کشان

خود و جهانت را به آتش میکشیدی

از تو بیزارم

ای تو خود ظلم و جفا،

غم نان چقدر سخت است را نمی فهمی

چقدر سخت است خوردن غم جای نان را نمی فهمی

حال پدر خجل سرافکنده را نمی فهمی

حال فاحشه ای در حسرت ذره ای احترام را نمی فهمی

حال بچه ای گریان در حسرت عروسکی را نمی فهمی

نمی فهمی!

نمی دانی!

نمی دانم کجا روم

نمی دانم از این شب به کدام روز پناه برم؟

که این روز با شب هم آهنگ است...

من هستم از برای سرگرمیت

من هستم از برای غرورت

ای ناعدالت ترین

از پوچیت بیزارم

از وعده های عمل نکرده ات بیزارم

صدایم را میشنوی؟

کسی که می گوید نایب توست نمی دانی چه بلاها سرمان آورده

شایدم دست در دست هم این گونه سرمان آوردید؟

اینجا هرچه دیدیم جز عدالت و روشنایی...

هر چه دیدیم ظلمت بود و ویرانی...

تو هم با اینانی

تو هم بی عدالتی

تو هم ظالمی

می دانم به دردهایم میخندی

تو که مشغول عیش و نوشی

به که گله کنم

دلم تنگ است

مدام مینالم و بیزارم

از تو و خود و همه بیزارم.

برای که نماز گذارم

به که سجده کنم

برای که به خاک بنشینم

ای که غرورت فراتر از شیطان

من اینجا هر چه میبینم ظلمت است و بدی

بدی های جهانت را به یاد می سپارم

ناعدالتی هایت را به خاطر می سپارم

خودم و بختم را به گور می سپارم

تا شاید نبینم این ظالمان کریح

ای پشتوانه همه بدی ها...

ا.ه اهورا

جفای یار

از یار ندیده ام ذره ای وفا

از دل ندیده ام ذره ای جفا

از خدا ندیده ام ذره ای پناه

این دل مانده است بی کس و تنها

در هجوم وحشیانه غم و دردها

 آخر این دل می رود به باد فنا

دلم می نالد از تنهایی خویش

اشکم میکاهد از غم های خویش

من هم در حسرت روزهای پیش

 تو رفتی و زندگی شد خراب

همه آرزوهایم گشتند سراب

جگرم از این بخت بد شد کباب

دیگر مستی نیز بی اثر می نماید

دیگر زندگی نیز بی ثمر می نماید

دیگر...

ا.ه اهورا

 

بهار

سال جدید داری میای؟

ولی عید کجاست

سفره هفت سین کجاست

سنجد و سینی کجاست

حالا چرا داری میای؟

پول کجاست

عیدی سر سال کجاست

بابای دل شاد کجاست

واسه چی داری میای؟

نه برف و بارون ما دیدیم

نه لبی خندون ما دیدیم

نه دلی آروم ما دیدیم

واسه کی داری میای؟

نه عدالت ما دیدیم

نه ولایت ما دیدیم

نه آدم خوب ما دیدیم

حالا کجا داری میای؟

وطن کجاست

یار کجاست

یه کلمه راست کجاست...؟

 

ا.ه اهورا

 

تا به کی

ای دوستان دور از هم

ای یاران همیشه در بند

ای که از پا تا سر در درد

 تا به کی خواهید ماند این طور خموش

شهر را بنگرید

کوچه ها خلوت

چراغ ها خاموش

خانه ها دل تنگ

آه، چقدر این روزها دلگیر است

مردان همه افسرده

زن ها همه دل مرده

بچه ها از اول هم مرده

نه صدای بازی نه صدای جشن

نه صدای تار نه صدای چنگ

یک صدا هست و آن هم صدای مرگ

می رسد صدای (تا به کی) گفتن قلبم این چنین: 

خموش این چنین ماندن تا به کی!

دل مرده این چنین ماندن تا به کی!

بی فروغ ماندن چشمان تا به کی

چشم به راه داد منجی ماندن تا به کی

دیدن این چنین فقر و فساد هم تا به کی

سجده بر حاکم شیطان پرست هم تا به کی

بی بهار ماندن این سرزمینم تا به کی

کشتن آرزو و خواسته هایم تا به کی

بی گل و بی سبزه زار ماندن من تا به کی

این چنین در خرافات ماندن من تا به کی

حسرت بوسیدن لبهای یارم تا به کی

 این چنین تا بکی گفتن قلبم تا به کی

تا به کی

تا به کی...

 

 

                                        ا.ه اهورا

 

 

پری

دستانت گرمایی بی دریغ

نگاهت عشقی بی فریب

بنگر این رقیبان بی نصیب

 ای عشق

از عشق سخن بگوی

قلبم نبود این چنین گرم هیچ گاه

حسادت میکند آینه به آن چشم زیبا

دیگر نیست قلبم بی خانه و بی جا!

از شوق دلم سر مست است

خدای را

از عش سخن بگوی

بگذار آرام گیرد این دل خسته ام

نبوده است دل من این چنین عاشق از دیرباز

ببین چه ها کرده است با دل زار  من این یار

که کرده است مال خود تمام قلبم را این بار

بگو که با من می مانی

بگو که تو هم مرا می خواهی

بگو تو هم مثل من بی تابی

بگو...

از عشق سخن بگوی

از با من بودن بگوی

 ای پری من

ای رویای همیشگی

این بار واقعیت باش

این بار بساز با دستانت مرا

ای زندگی

ای عشق

از عشق سخن بگوی...

 

 ا.ه اهورا

 

 

 

آرش

شب شکسته خواهد شد

برنگردانید چشمهاتان را از شرق

تماشا کنید راز این گلگون شفق

این سرخی یادگار عشق است

خون کسانی است که آفتاب را فهمیدند

چون کسانی که دار را بوسیدند

تماشا کنید راز این گلگون شفق

یادگار خون پاک عاشقان این شهر

در برابر شب ایستادند

آسمان را روشن کردند و رفتند

اگر بودند آن عاشقان جان بر کف

شب اینک این چنین گستاخ نبود

درد هم این چنین بی درمان نبود

کجایی ای آرش ای مرد کهن

کجاست آن کمانت

کجاست آن غیرت

این بد ذاتها کرده اند ویران

  هر چه بود و نبود را

ای کاش فریاد رسی بود

از این مردم نیست هیچ کمک

                                     ا.ه اهورا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سال های فریب

سال های تزویر

سال های تبعیض

سال های شک

سال های فریب 

سال های غریب

سال های دین در راه قدرت

سال های قدرت بی دین

سال های عزادار سال ها

زمستان هایی که بودند دار دار

بی هیچ بهاری که باشند بزم دار

 سال های تزویر

سال های تبعیض

سال های غریب

فکر را کرده اند بر ما حرام

آیا هست این سال ها بر ما روا؟

بدون آنکه یک دم شویم حاجت روا

که اینچنین زندان کرده اند بر ما روا

ببینید که چگونه کرده اند مارا در بند

آرزو هایی که میشوند هر دم بند بند

مصیبت هایی که می بارند بر ما بند بر بند

بدون فکری برای فرار از این صد بند

زن هایی که همه شده اند خانه گرد

مردان همه در بند افیون و گرد

کجاست آن پهلوانان هفت گرد

وای بر ما که هستیم اینچنین سر گرد

سال های شک

سال های فریب

سال های غریب

می خوا هم این بار فریاد کشم

دیگر نمی خواهم برای بهار انتظار کشم

خودم می خواهم بهار را فرا خوانم

سرود شادی و پیروزی را فرا خوانم

یک بار هم شده قران را به زبان دلم خوانم

از این سال های بد نجات یابم

که این بار خدا را خودم یابم

سال های بد

سال های درد

سال های فریب

سال های غریب...

 

 

ا.ه اهورا

 

 

خاک است تاج آخرت

با من از شب نگو این لحظات آخرت

دم دمه های صبح رسد این نفسای آخرت

تا به کی صبر کنم تیشه به ریشه ام زنند

نگو به من خموش باش این است کلام آخرت

چگونه خشم کشم فرو وقت نبرد فرا رسید

شب دگر نهان شده خاک است تاج آخرت

این بار شمشیر کشان به سویش خشمگین

تا این بار بروند این دغل بازان به درک آخرت 

ا.ه اهورا

حرامت باد

تکیه کنان بر دیوار سرد

کمرم خم شد از درد و رنج

در پی آن خاطرات تلخ و بد

فکرم هر لحظه به سویی می پرد

آن همه عشق و شور و حال

آن دل صاف و ساده بی ریا

ای داد!

همه اش بر تو حرام باد حرام

قلبش شکسته باد آنکس که قلبم شکست

کمرش بر دیوار سرد باد آنکس که من را شکست

ا.ه اهورا

 

 

باران

باران می بارد

نغمه دلگشایش

صدای ضرباتش

حس همدردیش

آسمان می بارد

یا شاید!

آسمان می گرید؟

 صدای شیون برگ ها

لحظه های واپسین عمر

از درخت بر زمین افتادن

دیگر بجای آسمان در جوب ها میغلتند

یا اینکه در گوشه پیاده روی شهر

خورد شدنشان لذت عابران شهر

سرانجام قصه زندگیشان

ثمره عمر کوتهشان

دست مزد سایه بان بودنشان

پاداش دعاهایشان

این است!

ایا حق این است؟

باران می بارد

پاییز با چشمی پر خون

زمین خیس

هیچ کس با دل غمگین نیست

باد وحشت انگیز

برگهای وحشت زده

مردم حیرت زده

هق هق آسمان چه با برقی و صدایی!

باران می بارد

چون دل خون بار من

بر آتش تنم می بارد

بر سرانجام غمم می بارد

ببین چگونه می بارد

رودها را چگونه عصیانگر می خواند

باران می بارد

نغمه دلگشایش

صدای ضرباتش

حس همدردیش

آسمان می گرید

باران می بارد

ا.ه اهورا

بر سر گورم

بر سر گور من چه کس خواهد نشست

چه کس خواهد گریست

جامه خویش را چه کس خواهد درید

چه کس دست بر سنگ قبرم خواهد کشید؟

فریاد شیون چه کس به آسمان خواهد رسید!

خسته ام از این حرف های تکراری

خسته ام از این شب های مهتابی

چه بگویم سخن جدیدی نیست

هر چه هست داد است از غم و تنهایی

اما مشتاقم که بدانم

بر سر گور من چه کس خواهد گریست

آیا قبل از مرگم کسی خواهد رسید

 

ا.ه اهورا

 1

تقدیم به پویا بهترین دوستم در شب های سرد

وقتی مرگ مرا در آغوش گرفت

سراسیمه به دنبال کسی میگشتی

ولی نمی دانستی تو همان کس هستی

ای رفیق شبهای سرد

ای بزرگ مرد

ای آزاد

ای از قفس گریزان

تو هم همچون من به دنبال عشق میگشتی

کاش می دانستی چه کار بیهوده ای می کردی

هیچ کس نبود لایق تو

هیچ کس نشد چاره تو

هیچ کس نفهمید راز تو

نگنجد هیچ کس را دل تو

ای رفیق شب های سرد

خوش ترین می را با بانگ نوشت زده ام

بهترین راه را با قدم هایت رفته ام

ای مثل من از بهار گریزان

ای مثل من شیفته فصل خزان

مهربانیت را به چه قلم خواهم نوشت

ای ناجی من در شب نحس بهار

در آن شب درد قلبم را تو گرم کردی

در آن شب بر سر بالین من چه شیونی کردی!

ساعت هایی که با هم به زیر برف می ماندیم

قدم هایی که با هم به روی برف میراندیم

ای رفیق شب های سرد

دلتنگی هایم را به تو می گویم

غم روزگارم را به تو می گویم

درد فراق را هم به تو می گویم

ای رفیق دردهای من

از قلبت سخن بگوی

از دردت سخن بگوی

اما از نبودنت هرگز نگوی

ای رفیق شب های سرد

 

ا.ه اهورا