روزگاری بی ثمر تر از این نبود و خشکیده است این نهال
کین حکایت تکرار میشود و من در آرزوهای محال
مشد افروز نور یک امید از راه دور
که رسد ثمر این نهال از راه خون
نه امیدی نه چراغی نه صدایی
نه نگاهی نه صفایی نه نشاطی
نبود روزگاری غریب تر از این روزگار
که حتی نرسد شکایت نزد کردگار
ترسم آن روز که همگان بفهمیم که هیچ نبود
ما مانده ایم و این روزها و شب های کبود
چهره مان پر از درد و سرد و کبود
داد بر این همه عشقی که نبود
درد خود داریم و درد یار و درد یار
نمانده است در دلمان حتی یک یاد
هر چه هست نفرت مانده است و غم
از این عمر که بیهوده گذشته است نه کم
ا.ه اهورا
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 1:36 توسط اهورا
|