بخت

در این غروب بی فروغ چه امیدی به طلوع خواهد بود

که طلوع خود خبری از رنج و  بلا خواهد بود

 یاد روزهای  گذشته باده ایی مینوشم

که فردا پست تر از دیروز خواهد بود

به شب  چه امید خواهم داشت

که شب هم با روز هم پیمان خواهد بود

از یار چه انتظار دارم من

که نایاریش از افیون تلخ تر خواهد بود

داه و دو ماه سال چشم به راه یک امید

دریغ از امید که از دل من به برون خواهد بود

نامه بخت من پر درد تر از این نبود

که سرانجام این راه به زمین خواهد بود

 

 

 

سفره خالی

یاددارم درغروبی سردسرد میگذشت ازکوچه ی مادوره گرد دادمیزد:کهنه قالی میخرم دسته دوم جنس عالی میخرم کاسه وظرف سفالی میخرم گرتداری کوزه خالی میخرم اشک درچشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشیدبغضش شکست: اول ماه است ونان درسفره نیست ای خداشکرت ولی این زندگیست؟! بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقاً مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقاسفره خالی میخرید؟...