سفره خالی
یاددارم درغروبی سردسرد
میگذشت ازکوچه ی مادوره گرد
دادمیزد:کهنه قالی میخرم
دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه وظرف سفالی میخرم
گرتداری کوزه خالی میخرم
اشک درچشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشیدبغضش شکست:
اول ماه است ونان درسفره نیست
ای خداشکرت ولی این زندگیست؟!
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقاسفره خالی میخرید؟...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 1:52 توسط اهورا
|