در تمام شب چراغی نیست
در تمام شهر
نیست یک فریاد
ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست!
تا نه من فانوس شیطانرا بیاویزم
در رواق هر شکنجه گاه پنهانی ی این فردوس ظلم ائین
تا نه این شبهای بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من
به فروغ صد هزاران افتاب جاودانی تر کنم نفرین-
ظلمت آباد بهشت گندتان را،در به روی من
باز نگشایید !
در تمام شب چراغی نیست
در تمام روز
نیست یک فریاد
چون شبان بی ستاره قلب من تنهاست
تا ندانند از چه می سوزم من،ار نخوت زبان ام در دهان بسته ست
راه من پیداست
پای من خسته ست
پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرود کهنه ی فتحی قدیمی را
با تن بشکسته اش
تنها
زخم پر دردی به جا مانده ست از شمشیر و دردی جان گزای از خشم
اشک می جوشاندش در چشم خونین داستان درد،
خشم خونین اشک می خشکاندش در چشم
در شب بی صبح خود تنهاست
از درون برخود خمیده،در بیابانی که بر هر سوی ان خوفی نهاده دام
دردناک و خشم ناک از رنج زخم و نخوت خود می زند فریاد:
((-در تمام شب چراغی نیست
در تمام دشت
نیست یک فریاد
ای خداوندان ظلمت شاد!
از بهشت گندتان ما را
جاودانه بی نصیبی باد!
باد تا فانوس شیطان را بر اویزم
در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم ائین!
باد تا شب های افسون مایه تان را من
به فروغ صد هزاران افتاب جاودانی ترکنم نفرین!))
من خود سیزده ام
تو شـــــدی مــــادر و مـــن با همه پیری پسرم
تو جـــگر گوشه هـــــم از شـــــیر بریدی و هنوز
مــن بیچاره همان عـاشق خونـــــین جــــــگرم
خــون دل میخورم و چـشم نظـــــر بازم جــــام
جرمم این است که صاحبـدل و صــــــاحبــنظرم
مــــن که با عشـــق نراندم به جوانی هوسی
هـــوس عشق و جـوانی است به پیرانه سرم
پدرت گــوهر خود تا به زر و سیم فــــــــــروخت
پـــــدر عشـــــق بســــوزد که در آمــــــد پــدرم
عشـق و آزادگـــــی و حـسن و جـوانی و هــنر
عجـــبا هیــچ نــــــیرزید که بی ســـــیم و زرم
هنــــــرم کاش گـــــــــــره بند زر و سیـــمم بود
که به بازار تـو کـــــــاری نگـــــــشود از هــــنرم
سیـــــزده را همه عــــــــــالم بدر امروز از شهر
مــــــن خود آن ســــیزدهم کز همه عالم بدرم
تـــا به دیـــــــوار و درش تـــــازه کـنم عــهد قدیم
گاهـــی از کوچه ی معــــشوقه ی خود میگذرم
تو از آن دگـــــری رو کــــــــــه مــــرا یاد تو بـــس
خود تو دانــــــی که مـن از کــــان جهانی دگرم
از شــکار دگــران چشـــــم و دلـــی دارم سـیر
شـــیرم و جــــوی شـــــــغالان نبـــود آبخـــورم
خون دل مـوج زند در جـــــــــــــگرم چون یاقــوت
شـــــــهریارا چــه کنــــم لـــــــــعلم و والا گـــهرم
شاملو
از عموهايت
نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه ی بام کوچکش
به خاطر ترانه ئی
کوچک تر از دست های تو
نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره
روشن تر از چشم های تو
نه به خاطر ديوارها – به خاطر يک چيز
نه به خاطر همه انسان ها – به خاطر نوزاد دشمنش شايد
نه به خاطر دنيا – به خاطر خانه تو
به خاطر يقين کوچکت
که انسان دنيائی است
به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم
به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من
و لب های بزرگ من
بر گونه های بی گناه تو
به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی
به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای
به خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی
به خاطر يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها
به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ
نه به خاطر شاهراه های دور دست
به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند،
به ياد آر
عموهايت را می گويم
از مرتضی سخن می گويم.
سفره خالی
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،
كه مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود طوری از كنار زندگی می گذرم
كه نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد ونه این دل ناماندگار بی درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لا اقل ، حتی هر وهله گاهی ،
هر از گاهی ببین انعكاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ،بی در ،بی دیوار...هی بخند !
بی پرده بگویمت چیزی نمانده است،
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیك خواهم گرفت
دارد همین لحظه یك فوج كبوتر سپید از فراز كوچه ی ما می گذرد
با بوی نام های كسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟
نه ری را جان نامه ام باید كوتاه باشد
ساده باشد بی حرفی از ابهام وآینه ،
از نوبرایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است اما تو باور مكن!
(علی صالحی
فروغ (اندوه تنهایی)
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی
در دلم باریدی … ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست می لرزید
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ، ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ، از عشق هم خسته
غنچه ی شوق تو هم خشکید
شعر ، ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب دردآلود
جان من بیدار شد ، بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من ، نقش خوابی بود
ای خدا … بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را ؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دیغا ، درجنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چه می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم؟
اشک سردی تا بیفشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد
یک شعر از احمد شاملو انگار استاد این روزها را می دانست
چه سجد مگر تو به خود مي كني به سجد مبر
به پهن دريا ديدي كه مردم چالاك برآورند ز اعماق آب تيره دودر
به قصه نيز شنيدي كه رفت و در ظلمات كنار چشمه جاويد جست
اسكندر
همين ترانه شنوفتي كه حق و جاه كسان نمي دهندكسان را به
تخت و درد سر
نه سعد سلمانم من كه ناله بردارم كه پستي آمد ازين بركشيده با
من بر
چوگاه رفعتم از رفعتي نصيب نبودكنون چه مويه ام كه افتادم به
پست اندر در
مرا حكايت پيرار و پارس پنداري ز ياد رفته كه با ما نه خشك بود و نه
تر
نه جخ شباهتمان با درخت باروري كه يك بدانسال افتادست ثمر
ديگر
كه ساليان دراز است كين حكايت فخر حكايتيست كه تكرار ميشود
به كنر
نه فخر،باش بگويم چيست تا داني
رقيق مايع درختي كه مي شكوفت بر
درآن وقاحت شورآبه كز خجالت آب به تندبادي بر خاك تن زند آذر
تو هم به پرده مايي پدر
مگردان راه مكن نواي غريبانه سربه زيروزبر
چت اوفتاده كه مي ترسي ار گشايي چشم،تورا مس آيد روياي پر
تلائلوي زر
چت اوفتاده كه مي ترسي ار به خود جنبي ز عرش شعله درافتي
به فرش خاكستر
به وحشتي كه بيوفتي ز تخت چوبي خويش به خاك ريزدت احجار
كاغذين افسر
تورا كه كثرت زر تار زر پرستي نيست،كلاه خويش پرستي چه مي
نهي بر سر
تورا كه پايه برآب است و كار مايه خراب چه پي فكندندت در سيل بار
اين بندر
توكز معامله جز باد دستگيرت نيست حديث باد فروشان چه ميكني
باور
حكايتي عجب است اين
نديدي كه كسان به تيغ كينه فكندندمان به كوي و گذر
چراغ علم نديدي به هركجا كشتند زدند آتش هرجا به نامه و دفتر
زمين ز خون رفيقان من خزاب گرفت
چنين به سردي در سرخي شفق منگر
يكي به دفتر مشرق ببين پدر
كه نوشت به هر سحيفه سرودي ز فتحه تازه بشر
بدان زمان كه به ايران به خاك و خون غلتند به پايمردي ياران من به
خيابان در
مرا تو درس فرومايگي آموزي كه توبه نامه نويسم به كام دشمن بر
نجات تن را زنجير روح خويش كنم
ز راستي بنشانم فريب را برتر
ز صبح تابان برتابم اي دريغاروي به شام تيره رو درسفق سپارم سر
قباي ديوب مثبوت قلب بفروشم،شرف سرانه دهم
وانگهي خرم جل خر
مرا به پند فرومايه جان خود مگذار كه تفته نيايدم آهن بدين حقير آذر
تو راه راحت جان گيرو من مقام مصاب
تو جاي امن و امان گيرو من طريق خطر
احمد شاملو