چه سجد مگر تو به خود مي كني به سجد مبر

به پهن دريا ديدي كه مردم چالاك برآورند ز اعماق آب تيره دودر

به قصه نيز شنيدي كه رفت و در ظلمات كنار چشمه جاويد جست

اسكندر

همين ترانه شنوفتي كه حق و جاه كسان نمي دهندكسان را به

تخت و درد سر

نه سعد سلمانم من كه ناله بردارم كه پستي آمد ازين بركشيده با

من بر

چوگاه رفعتم از رفعتي نصيب نبودكنون چه مويه ام كه افتادم به

پست اندر در

مرا حكايت پيرار و پارس پنداري ز ياد رفته كه با ما نه خشك بود و نه

تر

نه جخ شباهتمان با درخت باروري كه يك بدانسال افتادست ثمر

ديگر

كه ساليان دراز است كين حكايت فخر حكايتيست كه تكرار ميشود

به كنر

نه فخر،باش بگويم چيست تا داني

رقيق مايع درختي كه مي شكوفت بر

درآن وقاحت شورآبه كز خجالت آب به تندبادي بر خاك تن زند آذر

تو هم به پرده مايي پدر

مگردان راه مكن نواي غريبانه سربه زيروزبر

چت اوفتاده كه مي ترسي ار گشايي چشم،تورا مس آيد روياي پر

تلائلوي زر

چت اوفتاده كه مي ترسي ار به خود جنبي ز عرش شعله درافتي

به فرش خاكستر

به وحشتي كه بيوفتي ز تخت چوبي خويش به خاك ريزدت احجار

كاغذين افسر

تورا كه كثرت زر تار زر پرستي نيست،كلاه خويش پرستي چه مي

نهي بر سر

تورا كه پايه برآب است و كار مايه خراب چه پي فكندندت در سيل بار

اين بندر

توكز معامله جز باد دستگيرت نيست حديث باد فروشان چه ميكني

باور

حكايتي عجب است اين

نديدي كه كسان به تيغ كينه فكندندمان به كوي و گذر

چراغ علم نديدي به هركجا كشتند زدند آتش هرجا به نامه و دفتر

زمين ز خون رفيقان من خزاب گرفت

چنين به سردي در سرخي شفق منگر

يكي به دفتر مشرق ببين پدر

كه نوشت به هر سحيفه سرودي ز فتحه تازه بشر

بدان زمان كه به ايران به خاك و خون غلتند به پايمردي ياران من به

خيابان در

مرا تو درس فرومايگي آموزي كه توبه نامه نويسم به كام دشمن بر

نجات تن را زنجير روح خويش كنم

ز راستي بنشانم فريب را برتر

ز صبح تابان برتابم اي دريغاروي به شام تيره رو درسفق سپارم سر

قباي ديوب مثبوت قلب بفروشم،شرف سرانه دهم

وانگهي خرم جل خر

مرا به پند فرومايه جان خود مگذار كه تفته نيايدم آهن بدين حقير آذر

تو راه راحت جان گيرو من مقام مصاب

تو جاي امن و امان گيرو من طريق خطر

احمد شاملو